| (( مادر )) |
| ساعت ۳:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸ |
|
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.
کلمات کلیدی:
|
|
| (( 10 فرمان )) |
| ساعت ٧:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥ |
|
فرمان اول: خدایی جز من نداشته باش فرمان دوم: نام خدای را به باطل مبر فرمان سوم: روز سبت را یاد کن، آن را مقدس بدار فرمان چهارم: پدر و مادرت را احترام کن فرمان پنجم: نکش فرمان ششم: زنا نکن فرمان هفتم: دزدی نکن فرمان هشتم: بر همسایه ی خود شهادت دروغ مده فرمان نهم: حسادت نکن فرمان دهم: طمع مورز *** بارون زیاد جمع کردم
شک کردم ، نکنه اینا که من نگه داشتم اشکای خودمه
که زیر بارون ریختم !؟
بذار بچشم ...
نه! شیرینه ، اشکای خود خود خداست ...
برای مرگ دخترکی که روز تولدش روز مرگش بود !!!
چرا؟!
روحش شاد
کلمات کلیدی:
|
|
| (( تله موش )) |
| ساعت ٤:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠ |
|
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد .... اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »! مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.» میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .» مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! *** اگر شنیدید مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید ، شاید خیلی هم بی ربط نباشد ... !
کلمات کلیدی:
|
|
| (( جشن تولد )) |
| ساعت ٦:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦ |
|
زوجی بودند تقریبا چهل ساله که معلوم بود زن و شوهر هستند. در رستورانی کوچک بر روی نیمکتی نشسته بودند و شام صرف میکردند. مرد، صورتی گرد و از خود راضی و عینکی بر چشم داشت. زن نسبتا زیبا بود و کلاه بزرگی بر سر داشت. چیزی که توجه دیگران را به آنها جلب کند وجود نداشت، مگر وقتی که در پایان صرف غذا یکدفعه معلوم شد این شام یک شام معمولی نیست. در واقع تولد شوهر بود و زن برنامه ریخته بود تا او را کمی غافلگیر کند.
عملیات غافلگیری با آوردن یک کیک تولد کوچک اما خوش آب و رنگ آغاز شد که شمع صورتی رنگی در وسط آن می سوخت. سرپیشخدمت کیک را آورد و آن را مقابل شوهر گذاشت. در این فاصله ارکستری مرکب از ویولن و پیانو آهنگ " تولدت مبارک" را نواخت. زن با غرور آمیخته به شرم، از غافلگیری کوچکش شاد بود. چند نفری که در رستوران بودند کوشیدند با کف زدن به رونق جشن کمک کنند. معلوم بود که کمک آنها لازم بود چرا که شوهر خشنود نبود. برعکس، به شدت خجالت زده بود و از همسرش به خاطر کاری که کرده بود عصبانی بود.
به او که نگاه میکردی این حالت را در او می دیدی و با خود میگفتی: " وای، اینجوری نباش!" اما او اینجور بود. به محض اینکه کیک کوچک بر روی میز قرار گرفت و ارکستر قطعه تولد را به پایان رساند، و توجه عموم از زن و شوهر گرفته شد، دیدم که شوهر زیر لب چیزی به زن گفت- سخنی تنبیه آمیز، تند، بیملاحظه و بیرحمانه. دیگر نمیتوانستم به زن نگاه کنم، پس به بشقابم خیره شدم و مدتی طولانی منتظر ماندم. هرچند نتوانستم زیاد طاقت بیاورم. سرانجام وقتی دوباره به آنجا نظر انداختم زن هنوز داشت گریه میکرد. زیر لبه بزرگ و خوشرنگ بهترین کلاهش، آرام، دلشکسته و مأیوسانه به تنهایی گریه میکرد.
***
من از غربت تنهایی آمده ام تا حضورم را از پشت شیشه باران خورده - گویاتر از همیشه -
فریاد بزنم
کلمات کلیدی:
|
|
| (( من از سکوت به حرف آمدم )) |
| ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦ |
|
در آغاز کلمه ای بودم در خلاء و در انتها در آغاز خدا نبود کلمه نبود و ما فراموشانی بودیم که بی خدا زنده بودیم و خاموشانی بودیم که هنوز کلمه را نمی دانستیم به دنیا آمدم تا ببارم، تا اشک بریزم تمام تنهایی ها را آمدم تا عاشق باشم و تمام عاشقی را زیر سوال ببرم از نهایت تنهایی به دنیا آمدم تا تنها باشم، تا تمام مقدرها برایم سرود تنهایی را زمزمه کنند به دنیا آمدم تا بزرگ ترین ابر جهان باشم به دنیا آمدم تا اعتراض کنم تا فریاد بزنم آوارگی تمام دوران ها را، آوارگی زن ها را، مرد ها را، دل ها را یه دنیا آمدم تا بزرگ ترین طوفان جهان باشم به دنیا آمدم تا عاشق باشم، تا نوازش کنم گیسوی تمام معشوقان عالم را تا دست بگیرم و برقصم و برقصانم تنهایان را به دنیا آمدم تا لطیف ترین نسیم جهان باشم ! به دنیا آمدم اما فراموش کردم، فراموش کردم آن چه را که باید می بودم و آن چه را که باید می شدم و از تمام "بودن" هایم، تنها "تنهایی" را یادم ماند و یادم آمد و شدم تنهایی با کوله باری بر دوش از تنهایی فراموش کردم خدایا ! خدایی که هستی و می شنوی و می رسی ! فراموش کار آفریدی مرا ! که چه قدر به دردم خورد این فراموشی که اگر نبود، نبودم ! و اگر نمی ماند، نمی ماندم ! که این فراموشی مرا در بر گرفت و یادم داد چگونه به آغوش باد بسپرم دردهایم را و چگونه به دست آب های روان بسپارم سرودهایم را که از اندوه لبریز بودند ! حالا می خواهم فراموش کارتر از این ها هم بشوم بشوم آن دختری که یادش رفته کوله اش را کجا گذاشته و فراموش کرده تنهایی را می خواهم پیله ام را به دور بیندازم و با لباس تازه ای راه بیفتم دور این شهر و داد بزنم : خانم ها ! آقایان ! این منم دختری که زاده شده و دارد می رقصد، رقصی تند به نام فراموشی ! که یادش برود برای چه پرتابش کردند توی این جهان و برای چه خواندندش که بیاید و نفسش را ... این منم می خواهم برای خودم زندگی کنم می خوام تمام تقدیرها را زیر سوال ببرم می خواهم تندتر از این ها برقصم می خواهم در زندگی غش کنم، بمیرم، از نو زاده شوم ! زاده شوم برای رقصیدن، خواندن، دیدن، شنیدن، شنیده شدن. بشوم بزرگ ترین خاطرهء جهان بشوم آن چه " شاید " نه آن چه " باید " *** پرم از مضامین و خالی ام از واژگان چه اتفاق غم انگیزیه به دنیا اومدن
کلمات کلیدی:
|
|
| (( روی زانوی خدا )) |
| ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱ |
|
سالی به محض اینکه جراح را دید که از اتاق عمل بیرون می آید٬ از جای خودش پرید و به دکتر گفت: « حال پسر کوچکم چطوره؟ حالش خوب میشه؟ کی میتونم ببینمش؟ » دکتر جراح در پاسخ او گفت: « متأسفم٬ ما تمام سعیمان را کردیم٬ ولی بچۀ شما دوام نیاورد. » سالی گفت: « چرا بچه های کوچک سرطان می گیرند؟ آیا خدا اصلاً اهمیتی میده؟ خدا تو کجا بودی وقتی پسرم به تو احتیاج داشت؟ » جراح پرسید: « می خواهی زمانی را با پسرت تنها باشی؟ قبل از اینکه او را به دانشگاه منتقل کنند یکی از پرستارها چند دقیقۀ دیگه بیرون می آید.» سالی وقتی می خواست با پسرش خداحافظی کند از آن پرستار خواست که آنجا بماند. او با عشق فراوان انگشتانش را دورموهای قرمزو ضخیم و مجعد پسرش می چرخاند. پرستار پرسید: « می خواهی مقداری از موهایش را داشته باشی؟ » سالی سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد. پرستار مقداری از موهای پسرش را برید و آنرا داخل یک پاکت پلاستیکی گذاشت و به او داد. مادر گفت: « این عقیدۀ جیمی بود که بدنش را برای مطالعه به دانشگاه وقف کنیم. او می گفت که شاید به این کار به کس دیگری کمکی کرده باشیم. من گفتم نه٬ حتی حرفشم نزن. ولی جیمی گفت: « مادر٬ وقتی من بمیرم به بدنم احتیاجی ندارم٬ ولی ممکنه که به یک پسر کوچک دیگه کمک کنه تا یه روز بیشتر با مادرش باشه. » جیمی من واقعاً قلبش از طلا بود. همیشه به فکر دیگران بود و همیشه می خواست به دیگران کمک کنه. » سالی بعد از گذراندن بیشتر اوقاتش درشش ماه گذشته در بیمارستان٬ برای آخرین بار از بیمارستان خیریۀ اطفال بیرون رفت. او کیف و متعلقات جیمی را روی صندلی ماشین کنارصندلی راننده گذاشت. رانندگی بطرف خانه کار سختی بود٬ خصوصاً وارد شدن به خانه ای که دیگر خالی بود. او متعلقات جیمی و موهایش را در آن پاکت پلاستیکی به اتاق جیمی برد. او ماشینهای اسباب بازی و سایر وسایل شخصی جیمی را دوباره همانطوری که او همیشه در اتاقش می گذاشت سر جایشان قرار داد. او روی تخت جیمی دراز کشید و متکای او را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن تا اینکه خوابش برد. حدوده نیمه های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت٬ نامۀ تا شده ای قرار داشت. در نامه اینطور نوشته شده بود: « مامان عزیز٬ میدونم که دلت برای من تنگ میشه و هیچوقت فکر نکن حالا که در کنارت نیستم که بگم دوست دارم٬ ترا فراموش می کنم و از دوست داشتن تو دست میکشم. همیشه ترا دوست دارم مامان و هر روز بیشتر از گذشته. یه روزی دوباره همدیگه رو میبینیم. تا اون موقه اگر میخواهی که یک پسر بچه را به فرزندی قبول کنی از نظر من مشکلی نداره. او میتونه در اتاق من بمونه و با وسایل من بازی کنه. ولی اگر تصمیم گرفتی که یک دختر را به فرزندی قبول کنی به احتمال زیاد او وسایلی را که پسر بچه ها با آن بازی می کنند را دوست نداره. تو بایستی مقداری عروسک و وسایل بازی دخترانه براش بخری. غمگین نباش و به من اینقدر فکر نکن. میدونی مامان٬ اینجا خیلی عالیه. به محض اینکه به اینجا وارد شدم٬ پدر بزرگ و مادر بزرگ به دیدنم آمدند و اطراف را نشونم دادند٬ ولی خیلی طول می کشه که همه چیز رواینجا ببینی. فرشته ها خیلی جالبند٬ خیلی دوست دارم وقتی پرواز می کنند آنها را تماشا کنم. راستی می تونی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و مثل یک شخص مهم با او صحبت کردم. و همانجا بود که ازش خواهش کردم که نامه ای برات بفرستم تا هم خداحافظی کرده باشم و هم از اینجا برات بگم. فکر می کردم که قبول نمی کنه ولی خوب تو میدونی مامان که چی شد؟ خدا خودش کاغذ وقلم شخصیش را به من داد تا این نامه را برات بنویسم. فکر کنم جبرئیل اسم فرشته ایست که میخواد این نامه را برات بیاره. خدا به من گفت که به یکی از سؤالاتی که ازاو پرسیدی جواب بدم: او کجا بود وقتی من بهش احتیاج داشتم؟ خوب حالا خدا اینطور میگه: « او دقیقاً جایی بود که من بودم در کنار تخت بیمارستان او درست آنجا بود مثل همیشه همراه تمامی بندگانش. » راستی مامان هیچ کس به غیر از تو نمیتونه چیزهایی که من نوشتم را ببینه. برای همه این تنها یک کاغذ سفیده. عالیه٬ نیست؟ حالا باید دیگه قلم خدا رو پس بدم. او میخواهد اسم چند نفر دیگه رو توی دفتر حیات بنویسه... آه٬ کمی مونده بود یادم بره. من دیگه عذاب نمیکشم٬ دیگه سرطانی در کار نیست. خوشحالم چون دیگه تحمل آن درد را نداشتم و خدا هم دیگه تحمل درد کشیدن من را نداشت. بخاطر همینم خدا فرشتۀ خود رو فرستاد تا منو بیاره اینجا. فرشته گفت که من یک تحویل مخصوص بودم. در مورد این چی فکر میکنی مامان؟
کلمات کلیدی:
|
|
| (( شرط بندی )) |
| ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠ |
کلمات کلیدی:
|
|
| (( آن را ببوس و بگذار کنار! )) |
| ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢ |
کلمات کلیدی:
|
|
| (( حقيقت عريان )) |
| ساعت ۸:٥٦ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦ |
کلمات کلیدی:
|
|
| (( دانه جادو )) |
| ساعت ٩:٤٦ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ |
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|

