(( مادر ))
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸  

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.

زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است  که این زن هم مرا دوست دارد

و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟


او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.

به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود  که اگر ما  امشب را با هم باشیم.

او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. 

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود

 کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود

 که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش  گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم

و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود  ولی بسیار راحت و دنج بود.

دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.

پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون  خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید  که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم  خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت

و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. 
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.

یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه  ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام

یکی برای تو و یکی برای همسرت.

و تو هرگز نخواهی فهمید

که آنشب برای من چه مفهومی داشته است،

دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم  چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم

 و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.


کلمات کلیدی:
(( 10 فرمان ))
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  

فرمان اول: خدایی جز من نداشته باش

فرمان دوم: نام خدای را به باطل مبر

فرمان سوم: روز سبت را یاد کن، آن را مقدس بدار

فرمان چهارم: پدر و مادرت را احترام کن

فرمان پنجم: نکش

فرمان ششم: زنا نکن

فرمان هفتم: دزدی نکن

فرمان هشتم: بر همسایه ی خود شهادت دروغ مده

فرمان نهم: حسادت نکن

فرمان دهم: طمع مورز

*** 

بارون زیاد جمع کردم
شک کردم ، نکنه اینا که من نگه داشتم اشکای خودمه
که زیر بارون ریختم !؟
بذار بچشم ...
نه! شیرینه ، اشکای خود خود خداست ...
برای مرگ دخترکی که روز تولدش روز مرگش بود !!!
چرا؟!
روحش شاد

کلمات کلیدی:
(( تله موش ))
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠  

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  .... 

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

***

اگر شنیدید مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید ، شاید خیلی هم بی ربط نباشد ... !


کلمات کلیدی:
(( جشن تولد ))
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  

زوجی بودند تقریبا چهل ساله که معلوم بود زن و شوهر هستند. در رستورانی کوچک بر روی نیمکتی نشسته بودند و شام صرف می‌کردند. مرد، صورتی گرد و از خود راضی و عینکی بر چشم داشت. زن نسبتا زیبا بود و کلاه بزرگی بر سر داشت. چیزی که توجه دیگران را به آنها جلب کند وجود نداشت، مگر وقتی که در پایان صرف غذا یک‌دفعه معلوم شد این شام یک شام معمولی نیست. در واقع تولد شوهر بود و زن برنامه ریخته بود تا او را کمی غافلگیر کند.

 

عملیات غافلگیری با آوردن یک کیک تولد کوچک اما خوش آب و رنگ آغاز شد که شمع صورتی رنگی در وسط آن می سوخت. سرپیشخدمت کیک را آورد و آن را مقابل شوهر گذاشت. در این فاصله ارکستری مرکب از ویولن و پیانو آهنگ " تولدت مبارک" را نواخت. زن با غرور آمیخته به شرم، از غافلگیری کوچکش شاد بود. چند نفری که در رستوران بودند کوشیدند با کف زدن به رونق جشن کمک کنند. معلوم بود که کمک آنها لازم بود چرا که شوهر خشنود نبود. برعکس، به شدت خجالت زده بود و از همسرش به خاطر کاری که کرده بود عصبانی بود.

 

به او که نگاه می‌کردی این حالت را در او می دیدی و با خود می‌گفتی: " وای، اینجوری نباش!" اما او این‌جور بود. به محض این‌که کیک کوچک بر روی میز قرار گرفت و ارکستر قطعه تولد را به پایان رساند، و توجه عموم از زن و شوهر گرفته شد، دیدم که شوهر زیر لب چیزی به زن گفت- سخنی تنبیه آمیز، تند، بی‌ملاحظه و بی‌رحمانه. دیگر نمی‌توانستم به زن نگاه کنم، پس به بشقابم خیره شدم و مدتی طولانی منتظر ماندم. هرچند نتوانستم زیاد طاقت بیاورم. سرانجام وقتی دوباره به آنجا نظر انداختم زن هنوز داشت گریه می‌کرد. زیر لبه بزرگ و خوشرنگ بهترین کلاهش، آرام، دل‌شکسته و مأیوسانه به تنهایی گریه می‌کرد.

 

***

من از غربت تنهایی آمده ام

تا حضورم را

از پشت شیشه باران خورده

- گویاتر از همیشه -

فریاد بزنم

 


کلمات کلیدی:
(( من از سکوت به حرف آمدم ))
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  

در آغاز کلمه ای بودم

در خلاء و در انتها

در آغاز خدا نبود

کلمه نبود

و ما فراموشانی بودیم

که بی خدا زنده بودیم

و خاموشانی بودیم

که هنوز کلمه را نمی دانستیم

به دنیا آمدم تا ببارم، تا اشک بریزم تمام تنهایی ها را

آمدم تا عاشق باشم و تمام عاشقی را زیر سوال ببرم از نهایت تنهایی

به دنیا آمدم تا تنها باشم، تا تمام مقدرها برایم سرود تنهایی را زمزمه کنند

به دنیا آمدم تا بزرگ ترین ابر جهان باشم

به دنیا آمدم تا اعتراض کنم

تا فریاد بزنم آوارگی تمام دوران ها را، آوارگی زن ها را، مرد ها را، دل ها را 

یه دنیا آمدم تا بزرگ ترین طوفان جهان باشم

به دنیا آمدم تا عاشق باشم، تا نوازش کنم گیسوی تمام معشوقان عالم را

تا دست بگیرم و برقصم و برقصانم تنهایان را  

به دنیا آمدم تا لطیف ترین نسیم جهان باشم !

به دنیا آمدم اما فراموش کردم، فراموش کردم آن چه را که باید می بودم و آن چه را که باید می شدم 

و از تمام "بودن" هایم، تنها "تنهایی" را یادم ماند و یادم آمد

و شدم تنهایی با کوله باری بر دوش از تنهایی

فراموش کردم خدایا ! 

خدایی که هستی و می شنوی و می رسی !

فراموش کار آفریدی  مرا !

که چه قدر به دردم خورد این فراموشی که اگر نبود، نبودم !

و اگر نمی ماند، نمی ماندم !

که این فراموشی مرا در بر گرفت و یادم داد چگونه به آغوش باد بسپرم دردهایم را

و چگونه به دست آب های روان بسپارم سرودهایم را که از اندوه لبریز بودند !

حالا می خواهم فراموش کارتر از این ها هم بشوم

بشوم آن دختری که یادش رفته کوله اش را کجا گذاشته و فراموش کرده تنهایی را

می خواهم پیله ام را به دور بیندازم و با لباس تازه ای راه بیفتم دور این شهر و داد بزنم :

خانم ها !

آقایان ! 

این منم

دختری که زاده شده و دارد می رقصد،  رقصی تند به نام فراموشی !

که یادش برود برای چه پرتابش کردند توی این جهان و برای چه خواندندش که بیاید و نفسش را ... 

این منم

می خواهم برای خودم زندگی کنم

می خوام تمام تقدیرها را زیر سوال ببرم

می خواهم تندتر از این ها برقصم

می خواهم در زندگی غش کنم، بمیرم، از نو زاده شوم !

زاده شوم برای رقصیدن، خواندن، دیدن، شنیدن، شنیده شدن. 

بشوم بزرگ ترین خاطرهء جهان

بشوم آن چه " شاید "

نه آن چه " باید " 

*** 

پرم از مضامین و خالی ام از واژگان

چه اتفاق غم انگیزیه به دنیا اومدن


کلمات کلیدی:
(( روی زانوی خدا ))
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  
سالی به محض اینکه جراح را دید که از اتاق عمل بیرون می آید٬ از جای خودش پرید و به دکتر گفت: « حال پسر کوچکم چطوره؟ حالش خوب میشه؟ کی میتونم ببینمش؟ » دکتر جراح در پاسخ او گفت: « متأسفم٬ ما تمام سعیمان را کردیم٬ ولی بچۀ شما دوام نیاورد. »
سالی گفت: « چرا بچه های کوچک سرطان می گیرند؟ آیا خدا اصلاً اهمیتی میده؟ خدا تو کجا بودی وقتی پسرم به تو احتیاج داشت؟ »
جراح پرسید: « می خواهی زمانی را با پسرت تنها باشی؟ قبل از اینکه او را به دانشگاه منتقل کنند یکی از پرستارها چند دقیقۀ دیگه بیرون می آید.»
سالی وقتی می خواست با پسرش خداحافظی کند از آن پرستار خواست که آنجا بماند. او با عشق فراوان انگشتانش را دورموهای قرمزو ضخیم و مجعد پسرش می چرخاند.
پرستار پرسید: « می خواهی مقداری از موهایش را داشته باشی؟ »
سالی سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد. پرستار مقداری از موهای پسرش را برید و آنرا داخل یک پاکت پلاستیکی گذاشت و به او داد. مادر گفت: « این عقیدۀ جیمی بود که بدنش را برای مطالعه به دانشگاه وقف کنیم. او می گفت که شاید به این کار به کس دیگری کمکی کرده باشیم. من گفتم نه٬ حتی حرفشم نزن. ولی جیمی گفت: « مادر٬ وقتی من بمیرم به بدنم احتیاجی ندارم٬ ولی ممکنه که به یک پسر کوچک دیگه کمک کنه تا یه روز بیشتر با مادرش باشه. » جیمی من واقعاً قلبش از طلا بود. همیشه به فکر دیگران بود و همیشه می خواست به دیگران کمک کنه. »
سالی بعد از گذراندن بیشتر اوقاتش درشش ماه گذشته در بیمارستان٬ برای آخرین بار از بیمارستان خیریۀ اطفال بیرون رفت. او کیف و متعلقات جیمی را روی صندلی ماشین کنارصندلی راننده گذاشت. رانندگی بطرف خانه کار سختی بود٬ خصوصاً وارد شدن به خانه ای که دیگر خالی بود. او متعلقات جیمی و موهایش را در  آن پاکت پلاستیکی به اتاق جیمی برد. او ماشینهای اسباب بازی و سایر وسایل شخصی جیمی را دوباره همانطوری که او همیشه در اتاقش می گذاشت سر جایشان قرار داد. او روی تخت جیمی دراز کشید و متکای او را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن تا اینکه خوابش برد.
حدوده نیمه های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت٬ نامۀ تا شده ای قرار داشت. در نامه اینطور نوشته شده بود:
« مامان عزیز٬ میدونم که دلت برای من تنگ میشه و هیچوقت فکر نکن حالا که در کنارت نیستم که بگم دوست دارم٬ ترا فراموش می کنم و از دوست داشتن تو دست میکشم. همیشه ترا دوست دارم مامان و هر روز بیشتر از گذشته. یه روزی دوباره همدیگه رو میبینیم. تا اون موقه اگر میخواهی که یک پسر بچه را به فرزندی قبول کنی از نظر من مشکلی نداره. او میتونه در اتاق من بمونه و با وسایل من بازی کنه. ولی اگر تصمیم گرفتی که یک دختر را به فرزندی قبول کنی به احتمال زیاد او وسایلی را که پسر بچه ها با آن بازی می کنند را دوست نداره. تو بایستی مقداری عروسک و وسایل بازی دخترانه براش بخری. غمگین نباش و به من اینقدر فکر نکن. میدونی مامان٬ اینجا خیلی عالیه. به محض اینکه به اینجا وارد شدم٬ پدر بزرگ و مادر بزرگ به دیدنم آمدند و اطراف را نشونم دادند٬ ولی خیلی طول می کشه که همه چیز رواینجا ببینی. فرشته ها خیلی جالبند٬ خیلی دوست دارم وقتی پرواز می کنند آنها را تماشا کنم.  راستی می تونی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و مثل یک شخص مهم با او صحبت کردم. و همانجا بود که ازش خواهش کردم که نامه ای برات بفرستم تا هم خداحافظی کرده باشم و هم از اینجا برات بگم. فکر می کردم که قبول نمی کنه ولی خوب تو میدونی مامان که چی شد؟ خدا خودش کاغذ وقلم شخصیش را به من داد تا این نامه را برات بنویسم. فکر کنم جبرئیل اسم فرشته ایست که میخواد این نامه را برات بیاره. خدا به من گفت که به یکی از سؤالاتی که ازاو پرسیدی جواب بدم: او کجا بود وقتی من بهش احتیاج داشتم؟ خوب حالا خدا اینطور میگه: « او دقیقاً جایی بود که من بودم در کنار تخت بیمارستان  او درست آنجا بود مثل همیشه همراه تمامی بندگانش. »
راستی مامان هیچ کس به غیر از تو نمیتونه چیزهایی که من نوشتم را ببینه. برای همه این تنها یک کاغذ سفیده. عالیه٬ نیست؟ حالا باید دیگه قلم خدا رو پس بدم. او میخواهد اسم چند نفر دیگه رو توی دفتر حیات بنویسه...
آه٬ کمی مونده بود یادم بره. من دیگه عذاب نمیکشم٬ دیگه سرطانی در کار نیست. خوشحالم چون دیگه تحمل آن درد را نداشتم و خدا هم دیگه تحمل درد کشیدن من را نداشت. بخاطر همینم خدا فرشتۀ خود رو فرستاد تا منو بیاره اینجا. فرشته گفت که من یک تحویل مخصوص بودم. در مورد این چی فکر میکنی مامان؟

کلمات کلیدی:
(( شرط بندی ))
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠  

یك شب دلگیر پاییزی بود. بانكدار در اتاق كارش بالا و پائین می رفت و مهمانی‌یی را به خاطر می‌آورد كه پانزده سال پیش در چنین شبی برگزار كرده بود. آدم‌های باهوش بسیاری در مهمانی حضور داشتند و گفتگوهای جالبی در گرفته بود. در خلال گفتگوها در باره مجازات مرگ صحبت كردند. اكثر مهمان‌‌ها كه میانشان افراد روشنفكر و روزنامه نگار بسیار بودند اعدام را محكوم كردند. آنها این نوع مجازات را منسوخ، غیر اخلاقی و مغایر با مسیحیت می‌دانستند. به نظر عده‌ای باید حبس ابد در همه جا جایگزین اعدام می شد.
بانكدار؛ میزبان آنها گفت: «من با شما موافق نیستم. من نه اعدام و نه حبس‌ ابد را تجربه كرده‌ام اما اگر قرار بر پیش داوری باشد من اعدام را بسیار اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد می‌دانم. اعدام بلافاصله می كشد اما حبس‌ ابد به تدریج. كدام جلاد انسانی‌تر عمل می كند. آنكه شما را در عرض چند دقیقه می كشد یا آنكه طی سال‌های متمادی جانتان را می‌گیرد؟
یكی از مهمان‌ها گفت: هر دو این‌ها به یك نسبت غیر اخلاقی هستند. چون هر دو یك هدف دارند؛ گرفتن جان. تعیین كننده خداوند نیست. گرفتن چیزی كه بازگرداندن آن وقتی كه بخواهی ممكن نباشد درست نیست .
در جمع مهمان‌ها یك وكیل جوان بیست و پنج ساله حضور داشت. وقتی نظر وی را پرسیدند، گفت: «مجازات مرگ و حبس ابد به یك نسبت غیر اخلاقی هستند اما اگر به من حق انتخاب بدهند كه بین اعدام و حبس ابد یكی را برگزینم مطمئناً دومی را انتخاب خواهم كرد. زندگی به هر صورت بهتر از مرگ است.»
بحث داغی در گرفت. بانكدار كه جوان تر بود و آن روز‌ها بسیار عصبی ناگهان كنترل خود را از دست داد، مشت محكمی بر میز كوبید و سر مرد جوان فریاد كشید: « این درست نیست، من سر دو میلیون شرط می‌‌بندم كه نمی توانید پنج سال حبس انفرادی را تحمل كنید.»
مرد جوان گفت: «اگر صادقانه بگویید من شرط را می پذیرم اما نه پنج سال بلكه پانزده سال.»
بانكدار فریاد زد: «پانزده؟ باشد. آقایان من دو میلیون می دهم.»
مرد جوان گفت:‌«توافق شد. شما پول را می‌دهید و من آزادیم را.»
و بدین ترتیب این شرط نامعقول و مسخره تصویب شد. بانكدار كه در آن زمان میلیون‌ها در حساب بانكی‌اش داشت بازیگوشانه و بی‌اختیار به وجد آمد. طی صرف شام او را مسخره كرد و گفت:«تا فرصت باقی است سر عقل بیائید مرد جوان. دو میلیون برای من پولی نیست اما شما سه چهار سال از بهترین سال‌های عمرتان را از دست خواهید داد. می گویم سه چهار سال چون بیش از این دوام نخواهید آورد. فراموش نكنید مرد بدبخت كه تحمل حبس داوطلبانه بسیار دشوارتر از حبس اجباری است. پیوسته این فكر كه حق دارید آزادانه بیرون قدم بزنید تمام دوران حبس‌تان را زهرآگین خواهد كرد. برای شما متاسفم.»
و حالا بانكدار در طول اتاق بالا و پائین می رفت و تمام این جریان را به خاطر می آورد و از خود می‌پرسید: «هدف این شرط چه بود؟ چه نفعی داشت كه آن مرد پانزده سال از زندگیش را از دست بدهد و من دو میلیون را دور بریزم؟ آیا این ثابت می كند كه مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه. همه‌اش یاوه و بی معناست. تا آنجا كه به من مربوط می شود هوی و هوس یك مرد شكم سیر بود و سهم او هم حرص محض برای پول.....»
بعد او اتفاقات دیگر آن شب را به خاطر آورد: تصمیم گرفته شد مرد جوان سال های حبس خود را تحت نظارت شدید در اتاق یكی از كلبه‌های باغ ییلاقی بانكدار سپری كند. مقرر شد در این پانزده سال قدم از آستانهٔ اتاق بیرون نگذارد، كسی را نبیند، صدای انسانی را نشنود، نامه و روزنامه دریافت نكند.
او اجازه داشت كه یك آلت موسیقی و كتاب‌هایی داشته باشد، نامه بنویسد، ‌شراب بنوشد و سیگار بكشد. طبق قرارداد تنها راه ارتباط زندانی با دنیای بیرون پنجره كوچكی بود كه به همین منظور ساخته شد. او می توانست با نوشتن یك یاد داشت هر مقدار كه مایل است كتاب، دفتر موسیقی، شراب و غیره را در خواست كند. اما آنها را فقط از طریق پنجره می توانست دریافت كند.
قرار داد با در نظر گرفتن تمام جزئیات تنظیم شد كه طبق آن زندانی ملزم می شد دقیقاً از ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر ۱۸۷۰ تا ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر ۱۸۸۵؛ پانزده سال تمام را كاملاً تنها در آن كلبه سپری كند.
كوچكترین تلاش زندانی در نقض قرارداد حتی دو دقیقه پیش‌از پایان زمان مقرر، بانكدار را از قید پرداخت دو میلیون رها می كرد.
در سال اول حبس تا جایی كه می شد از یادداشت‌های كوتاه زندانی قضاوت كرد او از تنهایی و دلتنگی به شدت رنج می‌برد. شب و روز، پیوسته صدای پیانو‌ از كلبه‌اش شنیده می‌شد. شراب و سیگار را رد كرده بود. او نوشت: شراب محرك تمنا‌هاست. و تمناها خطرناكترین دشمنان زندانی هستند. به علاوه چیزی ملال آورتر از این نیست كه شراب خوب را تنها بنوشی. سیگار هم هوای اتاق را آلوده می كرد. كتاب‌هایی كه در سال اول برایش فرستادند عمدتاً معمولی بودند؛ رمان‌های عشقی پیچیده،‌ داستان‌های هیجان‌انگیز، تخیلی و غیره.
در سال دوم صدای پیانو شنیده نشد. زندانی تنها آثار ادبیات كلاسیك را تقاضا می كرد. در سال پنجم صدای موسیقی دو باره شنیده شد و زندانی تقاضای شراب كرد. كسانی كه از پنجره او را می دیدند گفتند كه تمام آن سال او جز خوردن، نوشیدن و دراز كشیدن در رختخواب هیچ كاری نكرد. پیوسته خمیازه‌ می‌كشید و خشمگین با خود صحبت می كرد. كتاب نمی‌خواند. گاهی شب‌ها می نشست و می‌نوشت. ساعت‌ها می نوشت و صبح تمامی نوشته‌هایش را پاره می‌كرد. بارها صدای گریه‌اش شنیده شد.
در نیمهٔ سال ششم زندانی مشتاقانه شروع به مطالعهٔ زبان‌های گوناگون، فلسفه و تاریخ كرد. چنان با ولع آنها را می‌خواند كه بانكدار به سختی فرصت می‌یافت كتاب‌های سفارشی‌اش را تهیه كند. در طول چهار سال حدود ششصد جلد كتاب به درخواست وی تهیه شد. در همین دوران بود كه بانكدار نامه زیر را از زندانی دریافت كرد:
«زندانبان عزیزم. من این سطور را به شش زبان برای شما می‌نویسم. آنها را به افراد زبان دان نشان دهید. بگذارید آنها را بخوانند. چنانچه یك غلط هم نیافتند تمنا دارم گلوله‌ای در باغ شلیك كنید. شلیك گلوله به من نشان خواهد داد كه تلاش‌هایم بی ثمر نبوده‌اند. نوابغ تمام عصرها و تمام سرزمین‌ها به زبان‌های گوناگون صحبت می‌كنند. اما در دل همگی آنها یك شعله مشتعل است. آه اگر بدانید حال كه قادر به درك آنها هستم چه سعادت آسمانی ‌یی احساس می كنم.»
خواسته زندانی انجام شد. بانكدار دستور داد دو گلوله در باغ شلیك شود. بعد از سال دهم زندانی بی‌حركت مقابل میزش می‌نشست و فقط انجیل می خواند. بانكدار متعجب بود كه چطور مردی كه در چهار سال بر ششصد جلد كتاب عالمانه تسلط یافته قریب به یك سال را صرف یك كتاب كم حجم قابل فهم می كند. پس از آن نوبت به الهیات و تاریخ دین رسید.
در دو سال آخر حبس، زندانی تعداد بسیار زیادی كتاب جورواجور خواند. یك مدت گرم خواندن علوم طبیعی بود، بعد كتاب‌های با یرون و شكسپیر را در خواست كرد. همزمان یادداشت‌هایی می‌فرستاد و كتاب‌هایی در بارهٔ شیمی، راهنمای پزشكی، رمان، رساله‌هایی در باره فلسفه و الهیات می خواست. خواندن او آدم را به یاد مردی می انداخت كه در دریا میان تخته‌ پاره‌های كشتی شكسته‌اش شنا می‌كرد و در تلاش برای نجات، مصرانه از تخته پاره‌ای به تخته پاره دیگر چنگ می زد.
بانكدار تمام این ها را به خاطر آورد و فكر كرد: «فردا ساعت دوازده او دوباره آزادی‌اش را به دست می‌آورد. طبق قراردادمان باید دو میلیون به او بدهم. اگر این پول را كه كل دارئیم است بپردازم برای همیشه نابود خواهم شد....»
پانزده سال پیش ثروت او بیشتر از برآوردش بود. حالا می‌ترسید از خود بپرسد كه قرض‌هایش بیشتر است یا دارایی‌اش. قمار در بورس سهام، سرمایه‌گذاری‌های خطرناك و بی‌پروایی‌هایی كه نمی‌توانست حتی در پیری خود را از شرشان خلاص كند به تدریج از ثروت وی كاسته بودند و آن میلیونر مغرور، بی‌پروا و متكی به خود حالا بانكدار درجه دویی شده بود كه با هر افت وخیز بازار بر خود می‌لرزید.
مرد پیر با نا‌امیدی به موهایش چنگ زد و زمزمه كرد: «شرط لعنتی! چرا مرد نمی‌میرد؟ او حالا فقط چهل سال دارد. تا آخرین شاهی مرا می‌گیرد، ازدواج می‌كند، از زندگیش لذت می‌برد و در بورس سهام شركت می‌كند. در حالی كه من مانند یك گدا با رشك به اونگاه خواهم كرد و هر روز این جمله‌ را از او خواهم شنید: «من سعادت زندگیم را به شما مدیونم. اجازه بدهید خدمتی بكنم.»
نه، این خیلی ناگوار است. تنها راه رهایی از ورشكستگی و رسوایی مرگ این مرد است.
بانكدار گوش كرد. ساعت سه ضربه نواخت. همه افراد خانه خواب بودند. تنها صدایی كه از بیرون به گوش می‌رسید خش خش درختان یخ زده بود. سعی كرد سر و صدا نكند. كلید در خانه‌ای را كه پانزده سال باز نشده بود از جای امن‌اش برداشت. بالاپوش‌اش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
باغ سرد و تاریك بود. باران می‌بارید. باد مرطوب گزنده در باغ به سرعت می‌دوید، زوزه می‌كشید و درختان را می‌آشفت. بانكدار چشمانش را تنگ كرد با این حال نه زمین، نه مجسمه‌های سفید، نه كلبه و نه درختان را دید. با نزدیك شدن به كلبه دو بار نگهبان را صدا زد. پاسخی نشنید. مسلماً نگهبان پناهی جسته بود و حالا جایی در آشپزخانه یا در گلخانه خوابیده بود.
مرد با خود فكر كرد: « اگر شهامت داشته باشم قصدم را عملی كنم پیش از همه به نگهبان شك خواهند كرد.»
در تاریكی دنبال پله‌ها و در گشت و وارد ورودی كلبه شد. بعد كورمال كورمال وارد دالان كوچكی شد و كبریتی روشن كرد. ذیروحی آنجا نبود. تختخوابی بدون رختخواب آنجا بود. و در گوشه‌ای یك اجاق گاز چدنی قرار داشت. مهر و موم دری كه به اتاق زندانی باز می‌شد دست نخورده بود.
وقتی شعله كبریت اوج گرفت پیرمرد از هیجان بر خود لرزید، از دریچه به داخل اتاق نگاهی انداخت. شمعی با شعله‌ای ضعیف در اتاق زندانی می‌سوخت.
او پشت میز نشسته بود. جز پشت، موها و دست‌هاش چیزی دیده نمی شد. كتاب‌های باز، روی میز، دو صندلی راحتی و قالی نزدیك میز را پوشانده بودند.
پنج دقیقه گذشت. زندانی هیچ حركتی نكرد. پانزده سال حبس به او آموخته بود خاموش بنشیند. بانكدار با انگشتش به دریچه زد. زندانی عكس‌العملی نشان نداد. بعد بانكدار با احتیاط مهروموم در را كند و كلید را داخل سوراخ قفل كرد. قفل زنگ زده ناله دلخراشی سر داد، در غژغژ كرد. بانكدار انتظار داشت بلافاصله صدای فریادو قدم‌های وی را بشنود. اما سه دقیقه گذشت و اتاق به همان خاموشی قبل بود. او تصمیم گرفت وارد شود.
پشت میز مردی بی‌حركت نشسته بود كه هیچ شباهتی به انسان نداشت. اسكلتی بود كه پوستی سخت بر استخوانش چسبیده باشد. با موهای مجعدی به بلند ی موهای یك زن و با ریشی انبوه. پوست صورتش زرد بود با ته مایه‌ای از رنگ خاك. گونه‌اش گود افتاده بود و پشت‌اش بلند بود و باریك. دستی كه سر ژولیده‌اش را به آن تكیه داده بود آن قدر نحیف و لاغر بود كه وحشت می‌كردی به آن نگاه كنی. رگه‌های نقره‌ای توی موهاش دویده بودند. با دیدن چهره تكیدهٔ به ظاهر سالخورده‌اش هیچ كس باورنمی‌كرد فقط چهل سال داشته باشد. او خواب بود. روی میز، مقابل سر خمیده‌اش یك ورق كاغذ بود كه با خطی زیبا رویش چیزها‌یی نوشته شده بود.
بانكدار با خود فكر كرد:« موجود بیچاره. خوابیده است و به احتمال زیاد دارد خواب دو میلیون را می‌بیند. من فقط باید جان این مرد نیمه جان را بگیرم. او را روی تخت بیندازم و با اندكی فشار بالش خفه‌اش كنم. بهترین مأموران آگاهی هم هیچ نشانه‌ای از قتل نخواهند یافت. اما اول باید ببینم او چه نوشته است ...»
بانكدار كاغذ را برداشت و مطلب زیر را خواند:
«فردا ساعت دوازده من آزادیم را دوباره به دست می‌آورم و می‌توانم با مردم معاشرت كنم اما قبل از ترك این اتاق ودیدن آفتاب لازم دانستم چند كلمه‌ای با شما صحبت كنم. در برابر خداوندی كه ناظر من است با هوشیاری كامل به شما می‌گویم كه از آزادی، زندگی وتندرستی و تمام چیزهایی كه در كتاب‌های شما موهبت دنیوی نامیده می‌شوند بیزارم.
برای پانزده سال به میل خود زندگی زمینی را مطالعه كرده‌ام. این حقیقت دارد كه نه جهان را دیده‌ام و نه مردم را. اما با خواندن كتاب‌های شما شراب‌هایی دلپذیر نوشیده‌ام، آوازهایی خوانده‌ام، در جنگل‌ها گوزن نر و گراز وحشی شكار كرده‌ام، با زنانی عشق ورزیده‌ام؛ زیبا به لطافت ابرها؛ آفریده‌های سحر شعرا و نابغه‌های شما .
زنانی كه شب‌ها به سراغم می‌آمدند و در گوش‌هایم قصه‌های دل‌انگیزی زمزمه می‌كردند كه مدهوش می‌شدم. با خواندن كتاب‌های شما من تا قله‌های البرز و مون‌بلان صعود كرده‌ام و از آنجا بالا آمدن خورشید را دیده‌ام و غروب را كه آسمان و اقیانوس و قله‌ها را با رنگ‌های طلایی و آتشین آغشته می‌كند، تماشا كرده‌ام. از آنجا برق نوری را كه ابرهای سیاه را می‌شكافد دیده‌ام. من جنگل‌های سبز، مزرعه‌ها، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها و شهرها را دیده‌ام. آواز زنان افسونگر و نوای نی چوپان را شنیده‌ام. من به بال‌های شیاطین جذاب كه پرواز كنان به سوی من می‌آمدند تا از خدا با من سخن بگویند دست كشیده‌ام. با خواندن كتاب‌های شما من خود را به میان مغاكی بی‌پایان پرتاب كرده‌ام، معجزه‌ها كرده‌ام، قتل‌ها، شهرها به آتش كشیده ام، مذاهب جدید اشاعه داده‌ام و تمامی كشورها را تسخیر كرده‌ام...
كتاب‌های شما به من خرد داده‌اند. تمام آنچه در طول عصرها فكر خلاق بشر پدید آورده در محفظه كوچك جمجمه من متراكم شده است. من می‌دانم كه از تمامی شما خردمندترم.
من از كتاب‌های شما بیزارم و از خرد و از موهبت‌های این جهان. همه بی‌ارزش، فانی، واهی و فریبنده‌اند؛ مثل سراب. شما ممكن است مغرور، خردمند و زیبا باشید، با این حال مرگ چنان شما را از صفحه زمین پاك می‌كند كه گویی چیزی بیش از موش‌ كور نبوده‌اید.اعقابتان، تاریخ‌تان ونابغه‌های فناپذیرتان همگی با این كره خاكی یا خواهید سوخت یا منجمد خواهید شد.
شما عقل‌تان را از دست داده‌اید و به بیراهه افتاده‌اید. كذب را به جای حقیقت و زشتی را به جای زیبایی پذیرفته‌اید. همان طور كه اگر درختان سیب و پرتقال به ناگهان به جای میوه قورباغه ومارمولك بار بدهند یا گل‌های رز بوی اسب عرق كرده، شما حیرت خواهید كرد، من نیز متعجبم كه چگونه بهشت را با زمین معاوضه كردید. برای من مهم نیست كه شما چگونه می‌اندیشید.
من در عمل به شما ثابت خواهم كرد كه از تمامی آنچه كه شما به آن اعتقاد دارید بیزارم. از دو میلیونی كه زمانی رویای بهشت را در من می‌رویاند و اكنون از آن بیزارم صرف نظر می كنم. و جهت محروم كردن خویش از آن، پنج ساعت پیش از زمان مقرر از این‌جا خارج خواهم شد و بدین ترتیب قرار داد نقض می‌شود...»
وقتی بانكدار نوشته‌ را خواند كاغذ را روی میز گذاشت، سر مرد غریبه را بوسید و گریان از كلبه خارج شد. هیچ‌گاه، حتی زمانی كه در بورس سهام به شدت باخته بود چنین احساس خواری نكرده بود. وقتی به خانه برگشت در رختخوابش دراز كشید اما هیجان و اشك نگذاشتند كه بخوابد.
صبح روز بعد نگهبان سراسیمه با رنگی پریده به سراغ مرد رفت و گفت زندانی را دیده‌اند كه از پنجره اتاق به باغ پریده و از در خروجی خارج شده و نا پدید گشته است. بانكدار بلافاصله با خدمتكارانش به كلبه رفت و از فرار زندانی مطمئن شد. او برای جلوگیری از هر گونه شایعه پراكنی یادداشتی را كه زندانی طبق آن از دومیلیون صرف‌نظر كرده بود برداشت و زمانی كه به خانه بازگشت آن را در جایی امن پنهان كرد.


کلمات کلیدی:
(( آن را ببوس و بگذار کنار! ))
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢  

مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد. او یک برهمن بود و سخنانی که بودا بر زبان رانده بود، سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید: «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد. او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد: «اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»

بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد-خوب به صورتش نگاه کن! با او احساس همدردی کن! او می خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند. این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم- و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم! دلم می خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است. این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است: او چنان خشمگین است که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند خشمش را بیان کند- درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می فهمم-خوب نگاه کن!»

آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود. اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می داد و یا آنادا به جانش می افتاد، آنقدرها جا نمی خورد. دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی ماند، همه چیز قابل انتظار می بود. چنان واکنش طبیعی می بود. اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…

آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد. او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک-سنگین کرد و بعد احساساتش شدیداً جریحه دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.

او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت: «نگاه کن، دوباره همان مشکل!اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می کند و از بیان این احساس در قالب واژه ها عاجز است. او پاهایم را لمس می کند. انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه ها، نیست. باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند.نگاه کن!»

و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت: «قربان، مرا عفو کنید، من بی اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»

بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت. تو آدم تازه ای هستی. من هم آدم دیگری هستم!نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است، تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار! و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی. تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»


کلمات کلیدی:
(( حقيقت عريان ))
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦  

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت.

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.


کلمات کلیدی:
(( دانه جادو ))
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠  

خبری در آن شهر پیچیده بود, دختر به شرط گشوده شدن صندوقچه ای همسر خود را انتخاب می کند. دختر, زیبا , خردمند و شهره به خوبی و مهربانی , تن به ازدواج نمی سپرد مگر به کسی که بتواند در صندوقچه او را بگشاید.

مردانی می آمدند و می رفتند . مردی زر بار و زورمند که دختر را جواهری می انگاشت در خانه خود , هر آنچه قدرت داشت به کار برد و نتوانست. صندوقچه را نگشود و باز پس آورد.

مردی به سحر و جادو قدم پیش نهاد , او دختر را ساحره ای افسون کار می پنداشت. به رمز و اصطرلاب کوشید و نشد , صندوقچه را در بسته باز آورد .

مرد دیگری آمد که عشق را می شناخت و دختر را می خواست برای همراهی سفر زندگی . در صندوقچه بسیار دقت کرد , سوراخی کوچک در لا به لای نقش و نگارش یافت . نزد استادی برد که چاره اندیشد.

گفته شد باید از آن سوراخ طرح کلیدی ریخته شود , او رفت و کرد و بعد کلیدی از آهن ساخته شود , آموخت و ساخت .کلید را در قفل کوچک چرخاند و گشودش , اول پنداشت خالی است ولی بعد در گوشه اش دانه ی کوچکی دید . دانه را در دستمال ابریشمین نهاد و صندوق گشوده را باز پس آورد و بی گفتگویی دانه را همراه برد و رفت .

دختر منتظر ماند ,  دانسته بود که گشودن آن قفل مگر به نیروی خرد , عشق و ایستایی ممکن نبود و همین . شیفته وار چشم به راهش نهاده بود . از مرد خبری نبود , مرد دانه را به همراه داشت . شاید جادویی ترین دانه ای دنیا را .

پس کار کرد , شب و روز , خانه ای فراهم آورد و باغچه ای دانه را در باغچه کاشت .

مراقبت و مواظبت کار هر روزش بود . بوته ای سر بر آورد و ساقه و برگ ها ظاهر شدند و بعد هم غنچه ای که عجله ای به باز شدن نداشت. گلبرگها در پناه کاسبرگ های سفت و سبز آرمیده بودند .

مرد شب و روز منتظر بود , شبی که فکر می کرد فردا صبح وقت شکفتن غنچه است , به سراغ دختر رفت , شیفته ی دختر و بی قرار غنچه .

صبح دم , با اولین شعاع خورشید با او به باغچه رفت تا طلوع خورشید و شکفتن گل خود ببیند .

چقدر منتظر این لحظه بود ,  لحظه ای که آن گل جادویی به تمامی بشکند و او را ز آن دریابد .

گل در شروع صبح شکفت , زیبا بود . مرد حیرت کرد , از آن گل بسیار دیده بود : در خانه ای که کودکی اش در آن گذشت . خانه همسایه ها و کوچه های آن شهر , آن گل فراوان می رویید . دقت کرد تا علامتی غیر عادی و سحر آمیز بیابد و نیافت .

لب به پرسش گشود : چرا ؟ این همه زحمت برای گلی که همه جا فراوان است ؟!

زن لب به سخن گشود : این گل نایاب است چون از دانه ای روییده  و چه کسی می گوید دانه ای معمولی است ؟ رمز حیات با خود دارد و به همت عشق , گذر زمان , پناه خاک , جریان آب و بارش نور رمز گشایی می شود .

اگر این گل را معمولی و سپس بی ارزش بتوان پنداشت پس زمینی که منم و دانه ای که شاید در من است را چگونه در می یابی ؟

زمین چگونه برویاند وقتی باغبان پاس او و دانه را ندارد ؟

مرد به حافظه ی تاریخی خود برگشت . تاریکی زمین کم کم به روشنی گرایید . به زمانهای بسیار کهن , زن را دیدکه قادر به کشف دانه و رمز روییدن شد .

زنی که زندگی سخت و نا امن شکارگری را به سکنا و امنیت کشاورزی بدل کرده بود .

زنی که می ماند و یک ذره ی کوچک را بدل به نسل آینده می کرد و یک دانه می کاشت و خوشه بر می چید و خوشه را خوراک زندگی می کرد .

نسیمی که می وزید موهای زن را به اطراف م یپراکند . سد غرق در نور خورشید بود و پا چون ساقه ای استوار بر خاک .

چون زمین پر شکوه و بار آور به نظر می رسید , مرد دستش را گرفت و به درون خانه برد .

اولین صبح زندگی شروع شده بود.


کلمات کلیدی: