بر روی ستونی بر فراز شهر مجسمه شاهزاده خوشحال قرار داشت که تمامی آن با ورقههایی از طلای ناب پوشیده شده بود. در واقع او بسیار قابل ستایش بود. مادر خردمندی از پسر کوچک خود که خواستهای محال داشت پرسید: تو چرا نمیتوانی مثل شاهزاده خوشحال باشی؟! شاهزاده حتی فکر این را هم نمیکند که به خاطر به دست آوردن چیزی بگرید.
مردی دلشکسته در حالی که به آن مجسمه شگفت انگیز چشم دوخته بود گفت: از اینکه بالاخره یک نفر در این دنیا وجود دارد که کاملا خوشحال است مسروم.
شبی بر فراز شهر پرستوی کوچکی پرواز میکرد. دوستانش شش هفته پیش به مصر رفته بودند ولی او جا مانده بود چون عاشق زیباترین نی نیزار شده بود. اوائل بهار وقتی که پرستو به دنبال شاپرک زرد بزرگی بر روی رودخانه پرواز میکرد آن نی را دید و مجذوب کمر باریک او شد و همانجا ایستاد تا با او حرف بزند.
پرستو که دوست داشت یکباره سر اصل مطلب برود به نی گفت: آیا من میتوانم عاشق تو باشم؟! و نی تعظیمی کرد. پس او دور تا دور نی گشت و با بالهایش آب را لمس کرد. این ماجرای عاشقانه او بود که تمامی طول تابستان ادامه داشت.
پرستوهای دیگر یکریز حرف می زدند که: این دلبستگی مضحک است. گذشته از این خانم نی هیچ پولی ندارد، خویشاوندان زیادی هم دارد. وقتی که پاییز فرا رسید همه پرستوها به دوردست پرواز کردند.
وقتی آنها رفتند پرستو تنها ماند و کم کم از معشوقه خسته شد و با خود گفت: او هیچگاه سخن نمیگوید و من از لوندی او در هراسم چرا که او همیشه برای باد عشوه گیری میکند. پرستو ادامه داد: من تصدیق میکنم که او اهل خانه و زندگی است اما چون من عاشق سفر کردن هستم همسرم نیز باید چنین باشد. سرانجام به او گفت: تو با من به سفر خواهی آمد؟ اما نی فقط سری تکان داد چرا که پایبند خانه اش بود.
پرستو فریاد زد: تو مرا به بازی گرفته ای پس بدرود گفت و پرواز کرد و رفت.
تمام طول روز را پرواز کرد و شب هنگام به شهر رسید با خود گفت: امیدوارم در شهر امکانات فراهم باشد و سپس مجسمه را دید که بر روی ستون بلندی قرار داشت.
پرستو گفت: من اینجا می مانم پس درست در بین پاهای شاهزاده فرود آمد.
پرستو در حالی که به اطراف نگاه میکند به آرامی با خود گفت: من اتاق خواب طلایی دارم و سپس آماده خوابیدن شد. اما به محض این که سرش را به زیر بال خود برد یک قطره ای درشت آب بر روی او چکید.
پرستو فریاد زد: چه قدر عجیب است! هیچ ابری در آسمان نیست.
سپس یک قطره دیگر فرو افتاد.
پرستو فریاد زد: اگر یک مجسمه نتواند جلوی باران را بگیرد به چه درد میخورد! من باید به دنبال دودکش خوب بگردم و بر آن شد که پرواز کند و برود. اما پیش از آن که بالهایش را باز کند سومین قطره فرو چکید. پرستو به بالا نگاه کرد. آه چه دید!؟
چمشمان شاهزاده خوشحال پر از اشک بودند و اشک هایش از روی گونه های طلایی او به پایین می چکیدند. دل پرستوی کوچک به حال او سوخت.
پرستو گفت: تو که هستی؟!
و او پاسخ داد: من شاهزاده خوشحال هستم.
پرستو پرسید: چرا گریانی؟ تو مرا کاملا خیس کردی!
مجسمه جواب داد: درباریانم مرا شاهزاده خوشحال می نامیدند و البته من خوشحال بودم، اگر بتوان خوشگذرانی را خوشحالی نامید و چنین زیستم و این چنین مردم و حال که مرده ام آنها مرا در جایی چنین بلند قرار داده اند و من می توانم تمامی زشتی ها و مصائب شهرم را ببینم و گرچه قلبم از سرب ساخته شده است با این حال چاره ای جز گریستن ندارم.
مجسمه با صدای موزون آرامی ادامه داد: آن دورها! در خیابانی کوچک خانه محقری وجود دارد که یکی از پنجره های آن باز است، درون آن میتوانم زنی را ببینم که پشت میزی نشسته است، کار او خیاطی است و تمامی انگشتانش در سوزن فرو رفته است، پسرش مریض است و بر روی تختی دراز کشیده است مادرش هیچ چیز به غیر از آب رودخانه ندارد که به او بدهد و پسرک گریان است. پرستو، پرستو، پرستوی کوچک نمیخواهی یاقوت دسته شمشیر مرا درآوری و برای او ببری، من به این ستون بسته شده ام و نمیتوانم حرکت کنم.
پرستو گفت: دوستانم در مصر در انتظار من هستند.
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک تو نمیخواهی برای یک شب پیش من بمانی و قاصد من باشی؟ آن پسر بسیار تشنه است و مادرش بسیار غمگین.
پرستو گفت: اینجا خیلی سرد است اما من یک شب پیش تو خواهم ماند و قاصد تو خواهم شد.
شاهزاده گفت: متشکرم.
پس پرستو یاقوت بزرگ را از شمشیر شاهزاده جدا کرد و آن را به منقار گرفت و بر فراز بام های شهر پرواز کرد و رفت.
سرانجام به خانه محقر رسید و نگاهی به داخل انداخت. پسر تب دار درون تختش از تب به خود می پیچید و مادرش از خستگی به خواب رفته بود. پرستو امیدوارانه وارد شد. او یاقوت بزرگ را کنار انگشتانه زن روی میز قرار داد. سپس با با بالهایش پیشانی پسر را باد زد و رفت.
پسر گفت: چقدر احساس خنکی میکنم باید بهتر شده باشم و به خوابی شیرین فرو رفت.
پس از آن پرستو پرواز کرد و پیش شاهزاده خوشحال بازگشت و آن چه را که انجام داده بود برای او بازگو کرد و گفت: عجیب است! گرچه اینجا خیلی سرد است ولی حالا کاملا احساس گرما میکنم.
شاهزاده خوشحال گفت: این احساس گرما به دلیل کار خوبی است که انجام داده ای و پرستوی کوچک غرق در تفکر شد و به خواب رفت.
روز بعد وقتی ماه بالا آمد پرستو پرواز کنان به سوی شاهزاده خوشحال بازگشت. با صدایی بلند گفت: سفارشی برای مصر نداری؟! هم اکنون من سفرم را آغاز میکنم.
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک نمیخواهی یک شب دیگر پیش من بمانی؟
پرستو پاسخ داد: دوستانم در مصر در انتظار من هستند.
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک آن دورها در میان شهر مرد جوانی را میبینم. او سعی دارد تا برای کارگردان تئاتر نمایشنامه ای را تمام کند اما آن قدر احساس سرما میکند که نمیتواند بیش از این بنویسد. در آنجا هیچ آتشی درون اجاق نیست و گرسنگی او را از پای در آورده است.
پرستو که واقعا قلب مهربانی داشت گفت: من یک شب دیگر با تو خواهم ماند. آیا میتوانم یکی دیگر از یاقوت های تو را بردارم؟
شاهزاده گفت: افسوس! من یاقوت دیگری ندارم. تنها چیزی که برایم باقی مانده چشمانم هستند آنها از یاقوت کبود کمیابی ساخته شده اند که هزاران سال قبل از هندوستان آورده اند. یکی از آنها را از جای در آور و برای او ببر.
پرستو گفت: شاهزاده عزیز من نمیتوانم این کار را بکنم و شروع به گریستن نمود.
شاهزاده گفت: آنچه را که به تو فرمان میدهم انجام بده.
پس پرستو چشم شاهزاده را بیرون آورد و به سمت اتاق زیر شیروانی دانشجو پرواز کرد و رفت. مرد جوان دستانش را بر روی سرش گذاشته بود پس صدای بهم خوردن بال های پرنده را نشنید و وقتی به بالا نگاه کرد یاقوت کبود زیبایی را که بر روی بنفشه های پژمرده قرار داشت دید.
مرد جوان فریاد زد: بالاخره قدر مرا فهمیدند. این هدیه باید از طرف یکی از هواداران خاص من باشد. او کاملا خوشحال به نظر میرسد.
روز بعد پرستو پیش شاهزاده رفت و گفت: آماده ام تا با تو خداحافظی کنم.
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک نمیخواهی یک شب دیگر پیش من بمانی؟
پرستو جواب داد: فصل زمستان است و به زودی در اینجا سرمای برف حاکم خواهد شد. شاهزاده عزیز من باید تو را ترک کنم ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد.
شاهزاده خوشحال گفت: در پایین میدان دختر کوچک کبریت فروشی ایستاده است. او تمامی چوب کبریت هایش را در جوی آب ریخته و همه آنها خراب شده اند. اگر پولی به خانه نبرد پدرش او را خواهد زد و به همین دلیل دخترک گریان است. او هیچ کفش و جورابی به پا ندارد و سر کوچکش در معرض سرما است. چشم دیگر مرا بیرون بیاور به او بده تا پدرش او را کتک نزند.
پرستو گفت: من یک شب دیگر با تو خواهم ماند اما نمی توانم چشم دیگرت را بیرون بیاورم چرا که از آن پس تو کاملا نابینا خواهی شد.
شاهزاده گفت: آنچه را که فرمان میدهم انجام بده.
پس پرستو چشم دیگر شاهزاده را بیرون آورد و با آن به سمت پایین پرواز کرد. او با سرعت کنار دخترک کبریت فروش فرود آمد و بی سر و صدا جواهر را در کف دست او قرار داد. دختر کوچک خوشحال شد و خندان به سوی خانه دوید.
پس از آن پرستو پیش شاهزاده بازگشت و گفت: حال تو دیگر نابینا هستی و من برای همیشه پیش تو خواهم ماند.
شاهزاده بینوا گفت: نه پرستوی کوچک تو باید به مصر بروی.
پرستو گفت: من برای همیشه پیش تو خواهم ماند و در کنار پاهای شاهزاده به خواب رفت.
تمامی روز بعد پرستو روی شانه شاهزاده نشست و برای او داستان هایی از آن چه که در سرزمین های بیگانه دیده بود تعریف کرد.
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک عزیز، تو برایم چیزهای شگفت انگیری نقل کردی اما شگفت انگیزتر از هر چیز بدبختی انسانها است. بدبختی بزرگترین رازهاست. پرستوی کوچک، بر فراز شهر من پرواز کن و آن چه را که میبینی برای من بازگو کن.
پس پرستو بر بالای شهر بزرگ به پرواز در آمد. ثروتمندان را دید که در خانه های زیبایشان پایکوبی میکنند در حالی که گدایان در آستانه دروازه ها نشسته اند.
پرستو بازگشت و آنچه را که دیده بود برای شاهزاده بازگو کرد.
شاهزاده گفت: بدن من پوشیده از طلای ناب است. تو باید یک به یک ورقه های طلا را بکنی و به فقرای شهر من بدهی. زندگان همیشه فکر میکنند که طلا میتواند آنها را شاد سازد.
پرستو ورقه های طلای ناب را یکی پس از دیگری جدا میکرد تا این که شاهزاده کاملا بی رنگ و مات شد و آنها را یکی پس از دیگری برای تهی دستان میبرد و صورت بچه ها گلگون میشد و آنها میخندیدند و در خیابان بازی میکردند و فریاد میزدند: ما نان داریم.
هر چه میگذشت پرستو بیشتر احساس سرما میکرد اما شاهزاده را ترک نکرد و او را بسیار دوست میداشت.
اما سرانجام پرستو دریافت که زمان مرگش فرا رسیده است، فقط آن قدر قدرت داشت که یک بار دیگر به سمت شانه شاهزاده به پرواز در آید.
پرستو به آرامی گفت: شاهزاده عزیز خداحافظ. اجازه می دهی دست تو را ببوسم؟
شاهزاده گفت: پرستوی کوچک خوشحالم که بالاخره میخواهی به مصر بروی. تو مدت مدیدی اینجا ماندی. اما تو باید لبان مرا ببوسی. چون من تو را بسیار دوست میدارم.
پرستو گفت: به مصر نمیروم، به خانه مرگ میروم، مرگ برادر خواب است، اینطور نیست؟
درست در همان لحظه صدای شکستگی عجیبی از درون مجسمه به گوش رسید، گویی که چیزی شکست. در حقیقت قلب سربی او درست به دو نیم شد. واقعا یخبندان سخت و وحشتناکی بود.
روز بعد شهردار با همراهانش در حال قدم زدن بود. در حالی که از آنجا میگذشت گفت: ای وای! شاهزاده
خوشحال چقدر ژولیده است. اعضای شورای شهر که همیشه با شهردار موافق بودند فریاد زدند: واقعا که چقدر ژولیده است! و رفتن تا به آن نگاهی بیاندازند.
شهردار گفت: دیگر شاهزاده خوشحال مثل یک گدا به نظر میرسد.
اعضا گفتند: تقریبا مثل یک گدا!
شهردار ادامه داد: و اینجا یک پرنده کنار پاهای شاهزاده مرده است. ما واقعا باید بیانیه ای صادر کنیم که پرنده ها اجازه ندارند در اینجا بمیرند.
استاد هنر دانشگاه هم گفت: از آنجایی که مجسمه دیگر زیبا نیست بیش از این فایده ای ندارد. پس آنها مجسمه شاهزاده خوشحال را پایین کشیدند.
سپس مجسمه را درون یک کوره ذوب کردند. شهردار گفت: البته باید مجسمه دیگری بسازیم ولی آن باید مجسمه خود من باشد.
هر کدام از اعضای شورای شهر گفتند: « مجسمه خود من » و هنوز در حال مشاجره بودند.
سرپرست کارگران کارگاه ریخته گری گفت: چه چیز عجیبی! این قلب شکسته سربی درون کوره ذوب نمی شود. باید آن را دور بیاندازیم پس آنها را بر روی انبوهی از زباله ها، جایی که پرستوی کوچک مرده هم قرار داشت، پرت کردند.
خداوند به یکی از فرشتگانش گفت: دو تا از گرانبهاترین چیزهای شهر را برای من بیاور، و فرشته قلب سربی شاهزاده و پرستوی مرده را برای خداوند آورد.
خداوند فرمود: تو انتخاب کاملا درستی داشته ای. از این رو تا ابد این پرنده کوچک در باغ فردوس من خواهد خواند و شاهزاده خوشحال در شهر طلایی من مرا پرستش خواهد کرد.