(( دختری با بهار در چشمانش ))
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩  

زمانی پادشاهی می زيست که همواره در آرزوی بهار بود، چرا که دنيايش پوشيده از برف بود اما از آنرو که بسيار سنگدل و نادان بود، بهار هيچگاه به مزرعه سرمازده اش پای نمی نهاد و هيچ چيز در آنجا نمی روييد.

يک شب مسافری به دروازه قصر آمد و تقاضای غذا و جايی برای استراحت نمود، پادشاه به نوکرانش دستور داد او را از قصر برانند، او دخترکی با چشمانی بهاری بود...

آه! آن دخترک همچنان به پيش می رود، در شبی زمستانی و در ميان برف و باد وحشی، او همچنان به راه خود ادامه می دهد، کسی نيست که دختری با چشمان بهاری را ياری دهد...

دختر آنقدر در شب راه پيمود تا به روشنايی کلبه مردی در ميان جنگل رسيد، آن مرد او را به درون خانه برد، اما دخترک در کنار بخاری جان داد و مرد او را با احترام و مهربانی به خاک سپرد.

صبحگاه، همه چيز درخشان بود و دنيا از برف سپيدپوش، اما هنگامی که مرد به مکانی رسيد که دخترک آرميده بود، مزرعه اش را ديد که از گلهای مزار دختر می درخشيد، دختری با بهار در چشمانش...

و آن دختر هنوز در ميان برف و باد به پيش می رود، او به پرواز در آمده،آری او مرده است، دختری با بهار در چشمانش...


کلمات کلیدی:
(( مهاجرت قبل از موعد ))
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸  
روزي مردي نزد " شيوانا " آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.
" شيوانا " از مرد پرسيد:” اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ “
مرد فكري كرد و گفت: ” خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. “
" شيوانا " از مرد پرسيد: ” اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟ “
مرد تنگدست فكري كرد و گفت: ” خوب! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم! “
آنگاه " شيوانا " تبسمي كرد و گفت: ” خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد! تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد! “

کلمات کلیدی:
(( تغيير چهره ))
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸  

- ميتونی اونا رو بزاری همون گوشه " جان "!

جثه عظيم " جان " به سختی از در کوچک کلبه داخل شد، داخل کلبه کسی که " جان " را مخاطب قرار داده بود پشت به " جان " کوچيکه سرش را روی کوهی از سکه های طلا و جواهرات کمياب خم کرده بود و مشغول شمردن بود. از کلاهی که به سر داشت به راحتی ميشد تشخيص داد که او کسی نيست جز قهرمان جنگل " شروود "، آره اون خود " رابين هود " بود!

" جان کوچيکه " هيکل گنده اش را طوری روی صندلی چوبی کنار ميز ول داد که جيرجير صندلی به هوا رفت!

- " جان " نظرت راجع به يه رژيم غذايی سفت و سخت چيه؟ خنده" رابين " سکوت کلبه را شکست.

" جان " هيچی نگفت. سرشو پايين انداخته بود و با دو دستش صورتشو پوشونده بود، اندوه خاصی در دلش موج می زد.

- " راب "! فکر ميکنی داريم کار درستی می کنيم؟

- يعنی تو شک داری؟

- نه... نه... آخه می دونی...

-احمق نشو پسر، می دونی که کار من هميشه درسته.

-آره... آره...

" جان " به آرامی کمان زيبايی را که روی ميز قرارداشت نوازش کرد، همان کمانی که از سالها پيش سمبل مبارزات مردمی شده بود.

-" راب "! پس چرا اين نقشه رو قبلا برام نگفته بودی؟

-" جان " فکر می کنی من کيم؟ يه احمق؟ عزيز من خيال می کنی اگه بهت گفته بودم می تونستی اون دهن گشادتو ببندی و به کسی چيزی نگی؟

پوزخندی زد و به شمردن ادامه داد...

" جان " از جاش بلند شد، نه، خسته تر از اونی بود که بخواد جواب " رابين " رو بده...

آهی کشيد و دوباره گفت:

- آخه دوست من، پس " ماريان " چی؟

- هاها، " ماريان "؟ بره به درک! مث اينکه فراموش کردی اونم يه اشراف زاده هست؟

- ولی... ولی اون عاشق توئه!

- " جان "، " جان " داری نااميدم می کنی! اون عاشق منه چون فکر ميکنه من عاشق اونم! قبول کن که در سرتاسر انگلستان يه دختر هم پيدا نمکينی که عاشق من نباشه!

- ولی آخه... پس چرا تو وانمود کردی که عاشقشی؟

" رابين " از جاش بلند شد و آرام آرام در حالی که نگاه عاقل اندر سفيهی به " جان " می انداخت به وی نزديک شد و اونو در آغوش گرفت.

- آه عزيزم آخه تو چقدر ابلهی! یه نگاه به دور و برت بنداز، فکر می کنی اگه " ماريان " به ما کمک نمی کرد می تونستيم به اين آسونی خزانه دولت رو خالی کنيم؟ فکرشو بکن با اين پولا چه کارا که نميتونيم بکنيم! امممم... بزار ببينم، اول از همه بايد از کشور خارج شيم که اونم با توجه به اين همه هوا داری که داريم مث آب خوردنه، بعدش، نظرت راجع به فرانسه چيه؟ آره يه کاخ بزرگ می خريم، نه نه اصلا دستور ميديم يه کاخ خوشگل برامون بسازن، فکرشو بکن، " لرد رابين دو هود " و يار وفادارش "  سرجاناتان دو شروود " هاها بهتر از اين چی ميخوای دوست من؟

جان از تعجب خشکش زده بود، برای چند لحظه هيچی به ذهنش نرسيد.

- ولی مردم چی؟

- اونا رو بزار به عهده من پسرجان!

" رابین هود " با خوشحالی از جا پريد و گفت:

-آه " پدر تاک "! چه خوب شد اومدين، ميبينين؟ دوست قديمی ما يک کمی هوايی شده!

پدر " رابين " رو در آغوش گرفت و بعد که چشاش به جواهرات افتاد از فرط تعجب صليبی بر سينه اش رسم کرد:

-وای خدای من! اينهمه پول!

-پس چی پدر؟ اون دختره دست و پا چلفتی به غير از شعر گفتن کارای ديگه ای هم بلده!

" جان کوچيکه " فرياد کشيد:

- پس مردم چی؟

پدر چشم غره ای رفت و گفت: فرزندم گفتی مردم؟ ولی مردم تا همين جا هم راضی اند، چيزی که اونا احتياج دارن پول نيست. آزاديه و ما هم اين آزادی رو به اونا داديم، تا همين جاش هم ديگه کسی قانون های سفت و سخت " پرنس جان " رو جدی نمی گيره، می بينی؟ اونا آزادن و خوشحال...

سپس رويش را به طرف " رابين " برگرداند و گفت: خوب عزيزم حالا سهم کليسا چقدره؟

-داری شوخی می کنی پدر؟ از همون اول کار قرارمون ۱۵ درصد بود.

- ولی حالا وضع يکم فرق کرده، با ۲۰ درصد چطوری؟

- اممم... ۱۶ درصد.

- نه...

.....

جان کوچيکه از کلبه بيرون رفته بود.

*   *   *

چند فرسخ آن طرف تر در يکی از اطاق های کاخ سلطنتی " پرنس جان " جوان دفترچه خاطراتش را باز کرد و با اندوهی خاص شروع به نوشتن کرد...

-آه خداوندا! تو خود بهتر می دانی که چه سخت است در یک روز از دست دادن دو موهبت... خدايا! امروز تمامی اميدها و خوشی های زندگی ام را از دست دادم... آه گويی که اين قلب کوچکم گنجايش اين را نداشت که توامان هم عشقم را در خود جای دهد هم مردمم را...

خداوندا! امروز هم مردمم را از دست دادم و آنها را دشمن يافتم، هم عشق خود " ماريان " را، خدايا تو خود شاهدی که من عاشق مردمم بودم، اين چه کينه ای است که از من در دل آنها جای داده ای؟

باز تنها تو هستی که می دانی اگر تمامی جهان نيز بر عليه من متحد ميشدند باز اگر تنها " ماريان " را برايم باقی می گذاشتی بر آنها فائق می آمدم، من ابله تازه امروز فهميدم که عشق من دل در گرو دشمنم دارد، پس از امروز دشمنم را دوست خواهم داشت زيرا که عشقم او را دوست دارد...

خدايا " ماريان " مرا در جوار محبوبش خوشبخت کن...

و قطره اشکی بر کاغد چکيد.


کلمات کلیدی:
(( شاهزاده خوشحال ))
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤  

بر روی ستونی بر فراز شهر مجسمه‌ شاهزاده خوشحال قرار داشت که تمامی آن با ورقه‌هایی از طلای ناب پوشیده شده بود. در واقع او بسیار قابل ستایش بود. مادر خردمندی از پسر کوچک خود که خواسته‌ای محال داشت پرسید: تو چرا نمیتوانی مثل شاهزاده‌ خوشحال باشی؟! شاهزاده حتی فکر این را هم نمیکند که به خاطر به دست آوردن چیزی بگرید.

مردی دلشکسته در حالی که به آن مجسمه شگفت انگیز چشم دوخته بود گفت: از اینکه بالاخره یک نفر در این دنیا وجود دارد که کاملا خوشحال است مسروم.

شبی بر فراز شهر پرستوی کوچکی پرواز میکرد. دوستانش شش هفته پیش به مصر رفته بودند ولی او جا مانده بود چون عاشق زیباترین نی نیزار شده بود. اوائل بهار وقتی که پرستو به دنبال شاپرک زرد بزرگی بر روی رودخانه پرواز میکرد آن نی را دید و مجذوب کمر باریک او شد و همانجا ایستاد تا با او حرف بزند.

پرستو که دوست داشت یکباره سر اصل مطلب برود به نی گفت: آیا من میتوانم عاشق تو باشم؟! و نی تعظیمی کرد. پس او دور تا دور نی گشت و با بالهایش آب را لمس کرد. این ماجرای عاشقانه او بود که تمامی طول تابستان ادامه داشت.

پرستوهای دیگر یکریز حرف می زدند که: این دلبستگی مضحک است. گذشته از این خانم نی هیچ پولی ندارد، خویشاوندان زیادی هم دارد. وقتی که پاییز فرا رسید همه پرستوها به دوردست پرواز کردند.

وقتی آنها رفتند پرستو تنها ماند و کم کم از معشوقه خسته شد و با خود گفت: او هیچگاه سخن نمیگوید و من از لوندی او در هراسم چرا که او همیشه برای باد عشوه گیری میکند. پرستو ادامه داد: من تصدیق میکنم که او اهل خانه و زندگی است اما چون من عاشق سفر کردن هستم همسرم نیز باید چنین باشد. سرانجام به او گفت: تو با من به سفر خواهی آمد؟ اما نی فقط سری تکان داد چرا که پایبند خانه اش بود.

پرستو فریاد زد: تو مرا به بازی گرفته ای پس بدرود گفت و پرواز کرد و رفت.

تمام طول روز را پرواز کرد و شب هنگام به شهر رسید با خود گفت: امیدوارم در شهر امکانات فراهم باشد و سپس مجسمه را دید که بر روی ستون بلندی قرار داشت.

پرستو گفت: من اینجا می مانم پس درست در بین پاهای شاهزاده فرود آمد.

پرستو در حالی که به اطراف نگاه میکند به آرامی با خود گفت: من اتاق خواب طلایی دارم و سپس آماده خوابیدن شد. اما به محض این که سرش را به زیر بال خود برد یک قطره ای درشت آب بر روی او چکید.

پرستو فریاد زد: چه قدر عجیب است! هیچ ابری در آسمان نیست.

سپس یک قطره دیگر فرو افتاد.

پرستو فریاد زد: اگر یک مجسمه نتواند جلوی باران را بگیرد به چه درد میخورد! من باید به دنبال دودکش خوب بگردم و بر آن شد که پرواز کند و برود. اما پیش از آن که بالهایش را باز کند سومین قطره فرو چکید. پرستو به بالا نگاه کرد. آه چه دید!؟

چمشمان شاهزاده خوشحال پر از اشک بودند و اشک هایش از روی گونه های طلایی او به پایین می چکیدند. دل پرستوی کوچک به حال او سوخت.

پرستو گفت: تو که هستی؟!

و او پاسخ داد:  من شاهزاده خوشحال هستم.

پرستو پرسید: چرا گریانی؟ تو مرا کاملا خیس کردی!

مجسمه جواب داد: درباریانم مرا شاهزاده خوشحال می نامیدند و البته من خوشحال بودم، اگر بتوان خوشگذرانی را خوشحالی نامید و چنین زیستم و این چنین مردم و حال که مرده ام آنها مرا در جایی چنین بلند قرار داده اند و من می توانم تمامی زشتی ها و مصائب شهرم را ببینم و گرچه قلبم از سرب ساخته شده است با این حال چاره ای جز گریستن ندارم.

مجسمه با صدای موزون آرامی ادامه داد: آن دورها! در خیابانی کوچک خانه محقری وجود دارد که یکی از پنجره های آن باز است، درون آن میتوانم زنی را ببینم که پشت میزی نشسته است، کار او خیاطی است و تمامی انگشتانش در سوزن فرو رفته است، پسرش مریض است و بر روی تختی دراز کشیده است مادرش هیچ چیز به غیر از آب رودخانه ندارد که به او بدهد و پسرک گریان است. پرستو، پرستو، پرستوی کوچک نمیخواهی یاقوت دسته شمشیر مرا درآوری و برای او ببری، من به این ستون بسته شده ام و نمیتوانم حرکت کنم.

پرستو گفت: دوستانم در مصر در انتظار من هستند.

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک تو نمیخواهی برای یک شب پیش من بمانی و قاصد من باشی؟ آن پسر بسیار تشنه است و مادرش بسیار غمگین.

پرستو گفت: اینجا خیلی سرد است اما من یک شب پیش تو خواهم ماند و قاصد تو خواهم شد.

شاهزاده گفت: متشکرم.

پس پرستو یاقوت بزرگ را از شمشیر شاهزاده جدا کرد و آن را به منقار گرفت و بر فراز بام های شهر پرواز کرد و رفت.

سرانجام به خانه محقر رسید و نگاهی به داخل انداخت. پسر تب دار درون تختش از تب به خود می پیچید و مادرش از خستگی به خواب رفته بود. پرستو امیدوارانه وارد شد. او یاقوت بزرگ را کنار انگشتانه  زن روی میز قرار داد. سپس با با بالهایش پیشانی پسر را باد زد و رفت.

پسر گفت: چقدر احساس خنکی میکنم باید بهتر شده باشم و به خوابی شیرین فرو رفت.

پس از آن پرستو پرواز کرد و پیش شاهزاده خوشحال بازگشت و آن چه را که انجام داده بود برای او بازگو کرد و گفت: عجیب است! گرچه اینجا خیلی سرد است ولی حالا کاملا احساس گرما میکنم.

شاهزاده خوشحال گفت: این احساس گرما به دلیل کار خوبی است که انجام داده ای و پرستوی کوچک غرق در تفکر شد و به خواب رفت.

روز بعد وقتی ماه بالا آمد پرستو پرواز کنان به سوی شاهزاده خوشحال بازگشت. با صدایی بلند گفت: سفارشی برای مصر نداری؟! هم اکنون من سفرم را آغاز میکنم.

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک نمیخواهی یک شب دیگر پیش من بمانی؟

پرستو پاسخ داد: دوستانم در مصر در انتظار من هستند.

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک آن دورها در میان شهر مرد جوانی را میبینم. او سعی دارد تا برای کارگردان تئاتر نمایشنامه ای را تمام کند اما آن قدر احساس سرما میکند که نمیتواند بیش از این بنویسد. در آنجا هیچ آتشی درون اجاق نیست و گرسنگی او را از پای در آورده است.

پرستو که واقعا قلب مهربانی داشت گفت: من یک شب دیگر با تو خواهم ماند. آیا میتوانم یکی دیگر از یاقوت های تو را بردارم؟

شاهزاده گفت: افسوس! من یاقوت دیگری ندارم. تنها چیزی که برایم باقی مانده چشمانم هستند آنها از یاقوت کبود کمیابی ساخته شده اند که هزاران سال قبل از هندوستان آورده اند. یکی از آنها را از جای در آور و برای او ببر.

پرستو گفت: شاهزاده عزیز من نمیتوانم این کار را بکنم و شروع به گریستن نمود.

شاهزاده گفت: آنچه را که به تو فرمان میدهم انجام بده.

پس پرستو چشم شاهزاده را بیرون آورد و به سمت اتاق زیر شیروانی دانشجو پرواز کرد و رفت. مرد جوان دستانش را بر روی سرش گذاشته بود پس صدای بهم خوردن بال های پرنده را نشنید و وقتی به بالا نگاه کرد یاقوت کبود زیبایی را که بر روی بنفشه های پژمرده قرار داشت دید.

مرد جوان فریاد زد: بالاخره قدر مرا فهمیدند. این هدیه باید از طرف یکی از هواداران خاص من باشد. او کاملا خوشحال به نظر میرسد.

روز بعد پرستو پیش شاهزاده رفت و گفت: آماده ام تا با تو خداحافظی کنم.

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک نمیخواهی یک شب دیگر پیش من بمانی؟

پرستو جواب داد: فصل زمستان است و به زودی در اینجا سرمای برف حاکم خواهد شد. شاهزاده عزیز من باید تو را ترک کنم ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد.

شاهزاده خوشحال گفت: در پایین میدان دختر کوچک کبریت فروشی ایستاده است. او تمامی چوب کبریت هایش را در جوی آب ریخته و همه آنها خراب شده اند. اگر پولی به خانه نبرد پدرش او را خواهد زد و به همین دلیل دخترک گریان است. او هیچ کفش و جورابی به پا ندارد و سر کوچکش در معرض سرما است. چشم دیگر مرا بیرون بیاور به او بده تا پدرش او را کتک نزند.

پرستو گفت: من یک شب دیگر با تو خواهم ماند اما نمی توانم چشم دیگرت را بیرون بیاورم چرا که از آن پس تو کاملا نابینا خواهی شد.

شاهزاده گفت: آنچه را که فرمان میدهم انجام بده.

پس پرستو چشم دیگر شاهزاده را بیرون آورد و با آن به سمت پایین پرواز کرد. او با سرعت کنار دخترک کبریت فروش فرود آمد و بی سر و صدا جواهر را در کف دست او قرار داد. دختر کوچک خوشحال شد و خندان به سوی خانه دوید.

پس از آن پرستو پیش شاهزاده بازگشت و گفت: حال تو دیگر نابینا هستی و من برای همیشه پیش تو خواهم ماند.

شاهزاده بینوا گفت: نه پرستوی کوچک تو باید به مصر بروی.

پرستو گفت: من برای همیشه پیش تو خواهم ماند و در کنار پاهای شاهزاده به خواب رفت.

تمامی روز بعد پرستو روی شانه شاهزاده نشست و برای او داستان هایی از آن چه که در سرزمین های بیگانه دیده بود تعریف کرد.

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک عزیز، تو برایم چیزهای شگفت انگیری نقل کردی اما شگفت انگیزتر از هر چیز بدبختی انسانها است. بدبختی بزرگترین رازهاست. پرستوی کوچک، بر فراز شهر من پرواز کن و آن چه را که میبینی برای من بازگو کن.

پس پرستو بر بالای شهر بزرگ به پرواز در آمد. ثروتمندان را دید که در خانه های زیبایشان پایکوبی میکنند در حالی که گدایان در آستانه دروازه ها نشسته اند.

پرستو بازگشت و آنچه را که دیده بود برای شاهزاده بازگو کرد.

شاهزاده گفت: بدن من پوشیده از طلای ناب است. تو باید یک به یک ورقه های طلا را بکنی و به فقرای شهر من بدهی. زندگان همیشه فکر میکنند که طلا میتواند آنها را شاد سازد.

پرستو ورقه های طلای ناب را یکی پس از دیگری جدا میکرد تا این که شاهزاده کاملا بی رنگ و مات شد و آنها را یکی پس از دیگری برای تهی دستان میبرد و صورت بچه ها گلگون میشد و آنها میخندیدند و در خیابان بازی میکردند و فریاد میزدند: ما نان داریم.

هر چه میگذشت پرستو بیشتر احساس سرما میکرد اما شاهزاده را ترک نکرد و او را بسیار دوست میداشت.

اما سرانجام پرستو دریافت که زمان مرگش فرا رسیده است، فقط آن قدر قدرت داشت که یک بار دیگر به سمت شانه شاهزاده به پرواز در آید.

پرستو به آرامی گفت: شاهزاده عزیز خداحافظ. اجازه می دهی دست تو را ببوسم؟

شاهزاده گفت: پرستوی کوچک خوشحالم که بالاخره میخواهی به مصر بروی. تو مدت مدیدی اینجا ماندی. اما تو باید لبان مرا ببوسی. چون من تو را بسیار دوست میدارم.

پرستو گفت: به مصر نمیروم، به خانه مرگ میروم، مرگ برادر خواب است، اینطور نیست؟

درست در همان لحظه صدای شکستگی عجیبی از درون مجسمه به گوش رسید، گویی که چیزی شکست. در حقیقت قلب سربی او درست به دو نیم شد. واقعا یخبندان سخت و وحشتناکی بود.

روز بعد شهردار با همراهانش در حال قدم زدن بود. در حالی که از آنجا میگذشت گفت: ای وای! شاهزاده

خوشحال چقدر ژولیده است. اعضای شورای شهر که همیشه با شهردار موافق بودند فریاد زدند: واقعا که چقدر ژولیده است! و رفتن تا به آن نگاهی بیاندازند.

شهردار گفت: دیگر شاهزاده خوشحال مثل یک گدا به نظر میرسد.

اعضا گفتند: تقریبا مثل یک گدا!

شهردار ادامه داد: و اینجا یک پرنده کنار پاهای شاهزاده مرده است. ما واقعا باید بیانیه ای صادر کنیم که پرنده ها اجازه ندارند در اینجا بمیرند.

استاد هنر دانشگاه هم گفت: از آنجایی که مجسمه دیگر زیبا نیست بیش از این فایده ای ندارد. پس آنها مجسمه شاهزاده خوشحال را پایین کشیدند.

سپس مجسمه را درون یک کوره ذوب کردند. شهردار گفت: البته باید مجسمه دیگری بسازیم ولی آن باید مجسمه خود من باشد.

هر کدام از اعضای شورای شهر گفتند: « مجسمه خود من » و هنوز در حال مشاجره بودند.

سرپرست کارگران کارگاه ریخته گری گفت: چه چیز عجیبی! این قلب شکسته سربی درون کوره ذوب نمی شود. باید آن را دور بیاندازیم پس آنها را بر روی انبوهی از زباله ها، جایی که پرستوی کوچک مرده هم قرار داشت، پرت کردند.

خداوند به یکی از فرشتگانش گفت: دو تا از گرانبهاترین چیزهای شهر را برای من بیاور، و فرشته قلب سربی شاهزاده و پرستوی مرده را برای خداوند آورد.

خداوند فرمود: تو انتخاب کاملا درستی داشته ای. از این رو تا ابد این پرنده کوچک در باغ فردوس من خواهد خواند و شاهزاده خوشحال در شهر طلایی من مرا پرستش خواهد کرد.


کلمات کلیدی:
(( ظرفيت عظيم انسان ))
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤  

" میلتون اریکسون " مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایالات متحده تاثیر گذاشته است.

وقتی دوازده ساله بود دچار فلج اطفال شد، دو ماه بعد شنید که پزشکی به پدر و مادرش گفت: پسرتان شب را تا صبح دوام نمی آورد.
" اریکسون " صدای گریه مادرش را شنید، فکر کرد: که می داند؟ شاید اگر شب را دوام بیاورم مادرم این طور زجر نکشد.
و تصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد: آهای، من هنوز زنده ام.
چنان شادی عظیمی در خانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده اش را عقب بیندازد.

اریکسون در سال 1990 در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب هم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش به جای گذاشت.


کلمات کلیدی:
(( ارزش ))
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳  

يک سخنران معروف، سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود.

او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد:  " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره؟ "

دست ها شروع به بالا رفتن کرد.

او گفت: " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. "

سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

پس دوباره پرسيد: " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد؟ "

باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد: " خب، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی؟ "

و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد؟ " 

اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت: " دوستان من، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "

" خيلی از اوقات در زندگيمون، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده می شيم. در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد، تميز يا کثيف، مچاله يا صاف، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. "

ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.


کلمات کلیدی:
(( راز آفرينش زن ))
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳  

سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه هدیه ای برای آدم بود.

یکی از فرشتگان، شاید میکائیل، پیش آمد و گفت: او را به گردشی بر فراز زمین ها و دریاها ببر.

خداوند گفت: کم است، این را خودش بدست می آورد.

فرشته دیگری، شايد اسرافیل، گفت: گوهر شب چراغ را به او بده، شادمان خواهد شد.

خداوند ابرو در هم کشید و گفت: هنوز نمیدانید آدم کیست که چنین چیزی پیشکش می کنید؟

فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز.

خداوند گفت: خودم می دانم.

سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند و از لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند و سپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را به باقی مانده گلی زد که آدم را از آن سرشته بود.

آن روز آدم خوابید و وقتی بیدار شد تنها نبود.

خداوند زن را آفریده بود.

روز تولد آدم، روز تولد عشق، روز تولد تمنا و روز زیبای تکامل دردانه های خداوند بود.

روز تولد آدم، روز مرگ تنهایی بود.

عطر زن در زمین پیچید.

هدیه عروسی این دو، گوهر شب چراغ بود، که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.

تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود، چون خودش تنها بود.


کلمات کلیدی:
(( شرم ))
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۸  

روزي‌ ديدم‌ معلم‌ جوانمان‌ گوشه‌ ای‌ از دفتر دبيران‌ نشسته‌ و ملول‌ و مات‌ و مبهوت‌ است.

 رفتم‌ كنارش‌ نشستم‌ پرسيدم‌: چه‌ شده؟

گفت:‌ نمي‌خواهم‌ سركلاس‌ بروم‌.

دركش‌ كردم. گفتم‌ من‌ هم‌ نمي‌روم‌. دوتايي‌ با هم‌ رفتيم‌ حياط‌ مدرسه‌.

ناگهان‌ برگشت‌ و گفت:‌ مي‌خواهم‌ خودكشي‌ كنم.

با كمي‌ مكث‌ پرسيدم‌: چرا؟

گفت‌: ماشيني‌ خريدم‌ به‌ اميد بهتر شدن‌ وضعيت‌ مالي‌ام‌ البته با قرض، شبي‌ خانواده‌اي‌ را به‌ اميد دربستي‌ سوار كردم‌، در انتهاي‌ مسير خواستم‌ پولم‌ را بگيرم،‌ نوجواني‌ رو كرد به‌ پدرش‌ و گفت:‌ بابا زياد بده، آخه‌ آقا معلممه‌.

يخ‌ كردم، قلبم... سعي‌ كردم‌ با بافتن‌ دروغ‌ مساله‌ را جور ديگري‌ جلوه‌ دهم‌ اما از اين‌ زندگي‌ خسته‌ شده‌ام، چه‌ كنم؟!!!

با همكاران،‌ بعد از يك‌ ماه‌ تلاش،‌ شغل‌ مناسب و آبرومندي برايش‌ پيدا كرديم‌ و مشكلش‌ كمي‌ حل‌ شد، اما با بقيه آدمها با سرنوشت مشابه چه کنيم...


کلمات کلیدی:
(( زنجير عشق ))
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦  

يک روز بعد از ظهر وقتی که با عجله با ماشين اش روی گاز می‌کوبيد که بره خونه، زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: « من " جو " هستم و اومدم که کمکتون کنم. »

زن گفت: « من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود. »

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد: « من چقدر بايد بپردازم؟ » و او به زن چنين گفت:

« شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! »

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلارش رو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

« شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! » اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

« همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، " جو " »

.بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم


کلمات کلیدی:
(( جعبه ))
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤  

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم، شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم، جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا در یابم . دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از ان بیرون میریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من، همه آنها نزد من اینجا هستند.

پرسیدم: پروردگارا چرا این جعبه را به من دادی؟ چرا جعبه سیاه سوراخ است؟

گفت: ای بنده، من جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی!


کلمات کلیدی:
(( ... ))
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤  

تاریخ تولدش در هیچ دفتری ثبت نشده بود. کسی هم بخاطر نداشت که اول بار او را کجا دیده است. ولی همه از وقتی یادشان می آمد هر وقت در کارشان گره ای می افتاد به سراغش  می رفتند.

هر وقت حرف کم می آوردند یا به دلیلی نمی خواستند حرف دلشان را بگویند دست به دامن او می شدند و او هم بی برو برگرد کارشان را راه می انداخت.

بالاخره یک روز سه نقطه شاکی شد.

آخر تا کی باید بار این همه حرف ناگفته را به دوش می کشید...


کلمات کلیدی:
(( عشق و ازدواج ))
ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤  

شاگرد از استادش پرسید: " عشق چیست؟ "

استاد درجواب گفت: " به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما درهنگام عبور به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت، و پس از مدت طولانی برگشت.

استاد پرسید: " چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هرچه جلوترمی رفتم، خوشه های پرپشت ترمی دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. "  استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که: " به جنگل برو وبلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدتی با درختی برگشت.

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او درجواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگرجلوتر بروم، باز هم دست خالی برگردم! "

استاد بازگفت: " ازدواج هم یعنی همین! "


کلمات کلیدی:
(( نان آور ))
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩  

پدر و مادر يك پسر چهارده ساله، منتظر بودند تا او با اولين دستمزد هفتگى اش به خانه بيايد. مادر ميز را چيده بود و مشغول بريدن چند تكه نان و كره براى چاى بود. او زنى كوچك، تركه اى و با صورتى چروكيده بود، دامن و لباس آبى به تن داشت و پيش بندى سفيد، شق و رق بر روى دامنش قرار داشت. او خسته به نظر مى رسيد و مرتب آه مى كشيد. پدر بر روى مبل قديمى كنار بخارى ولو شده بود. او نيز كوچك بود. چشمان آبى اشك آلودى داشت و سبيل هايى پرپشت كه هرازگاهى آنها را مى مكيد. آنها به راستى فقير بودند. اتاقشان گرچه تميز اما حقيرانه مبله شده بود و تكه هاى كلفت نان و كره تنها خوراكشان بر روى ميز بود. زن همچنان كه غذا را آماده مى كرد، گاه و بى گاه متنفرانه به شوهرش نگاه مى كرد. مرد اعتنايى نمى كرد، ابرو بالا مى انداخت، زير لب زمزمه مى كرد يا هرازگاه با ناخن بر دندان هايش ضرب مى گرفت. با اين كار ها وانمود مى كرد به شدت خسته است.

زن گفت: « به پول ها دست نمى زنى » آشكارا او چيزى را تكرار مى كرد كه قبلاً بار ها گفته بود.

«مى دانم اگر آن پول ها دستت بيفتد چه كارش مى كنى. او پول ها را به من خواهد داد و من با آن اجاره خانه را مى دهم و كمى غذا خواهم خريد، نه اينكه آن را كف دست نزديك ترين مشروب فروش بگذارم. »

مرد به آرامى گفت: « ببند دهانت را »

زن با عصبانيت فرياد زد: « نمى بندم. چرا بايد دهانم را ببندم. به اندازه كافى اينجا آقا بالاسر بوده اى و من آن را تحمل مى كردم چون كه پول به خانه مى آوردى ولى حالا نه، تو ديگر اينجا كسى نيستى. فهميدى؟ هيچ كس. من رئيسم و او پول ها را به من خواهد داد. »

مرد در حالى كه با تأنى آتش را زيرو رو مى كرد، گفت: « خواهيم ديد. »

حدود پنج دقيقه اى هيچ سخنى بين آنها ردوبدل نشد. بعد پسر به خانه آمد. ده يازده ساله بيشتر به نظر نمى رسيد. شلوار بلندش سيمايى مضحك به او داده بود. سفيدى چشم ها در صورت سياهش حالتى بهت زده به او داده بود. پدر روى پاهايش ايستاد.

پرسيد: « پول ها كجاست؟ »

پسر به آن دو نگاه كرد. از پدر مى ترسيد. لب هاى رنگ باخته اش را ليسيد.

مرد گفت: « يالا ديگر. گفتم پول ها كجاست؟ »

مادر گفت: « بهش نده. پول ها را به او نده " بيلى "، بده به من. »

پدر خشمگين به سمت پسر رفت. دندان هايش از زير سبيل بزرگش پيدا بود. آهسته گفت: « پول كجاست؟ »

پسر زل زد به چشمان پدر و گفت: « گمش كردم. »

پدر فرياد زد: « تو... چى »

پسر تكرار كرد: « گمش كردم. »

مرد شروع كرد به داد و بيداد كردن: « گمش كردى! گمش كردى! دارى از چى حرف مى زنى؟ چه جورى گمش كردى؟ »

پسر گفت: « پول توى يك پاكت بود. يك پاكت نامه كوچك. »

- « كجا گمش كردى؟ »

« نمى دانم. شايد جايى تو خيابان آن را انداخته ام »

- « برگشتى... دنبالش بگردى. »

پسر با سر تصديق كرد و گفت: « اما پيدايش نكردم. »

از گلوى مرد صدايى آمد. مخلوطى از ناله و غرش. صدايى كه ممكن است حيوانى از خود درآورد.

پدر گفت: « كه گفتى گمش كردى، هان! »

چند قدم به عقب رفت و كمر بند پهن، كلفت و سگك برنجى اش را در آورد. پسر لب پائينى اش را گزيد تا جلوى اشكش را بگيرد. رفت جلو. مرد دست هايش را بالا آورد. زن كه تا آن لحظه بى حركت بود، بر سر و كول مرد پريد و او را گرفت. شوهر كه در خشم كورش، نيروى مضاعفى يافته بود به راحتى او را به كنارى انداخت. با بى رحمى بدن و پاهاى پسر را زير كمربند گرفت. پسر برروى زمين فرو غلتيد اما فرياد نزد. وقتى مرد خودش را خالى كرد، كمربند را پوشيد و پسر را روى پاهايش بلند كرد.

گفت: « حالا مى روى توى رختخوابت. »

زن گفت: « بچه غذا نخورده »

- « گفتم مى روى به اتاقت. برو دست و صورتت را بشوى. »

پسر بدون معطلى رفت سمت ظرف شويى خانه و دست ها و صورتش را شست. بلافاصله رفت به طبقه بالا. مرد پشت ميز نشست. مقدارى نان و كره خورد و دو فنجان چاى نوشيد. زن چيزى نخورد. نشست روبروى شوهرش و چشم از صورت او برنداشت. با تنفر به او نگاه كرد. درست مثل چند لحظه قبل، شوهر توجهى به او نكرد و طورى رفتار كرد كه انگار او اينجا نيست. مرد وقتى غذايش را خورد بيرون رفت. همين كه در رابست، زن به اتاق پسر رفت. او داشت هق هق گريه مى كرد. صورتش را زير بالش پنهان كرده بود. مادر لب تخت نشست و دستانش را دور پسر حلقه كرد. او را به آغوش كشيد و دست توى موهاى پريشان پسر كرد. با مهربانى و نوازش او را آرام كرد. پسر دلش غنج زد. راحتى را در نوازش مادر و آرامش را در اشك هاى خود حس كرد. لحظاتى بعد گريه اش متوقف شد. سرش را بلند كرد و به مادرش لبخند زد. چشمان اشك آلودش مى درخشيد. بعد دست  زير بالش برد و پاكت نامه كثيف كوچكى را درآورد.

به آرامى گفت: « اينم پول »، مادر پاكت را گرفت. بازش كرد و قطعه كاغذ بزرگى را كه روى آن اعدادى نوشته شده بود، در آورد:

يك اسكناس ده شيلينگى و يك سكه شش پنى.


کلمات کلیدی:
(( قيمت زيبايی ))
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸  

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزئین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند.
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که
قیمت همه آنها یکی است.
او پرسید: چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است، همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم.
قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است!!!


کلمات کلیدی:
(( زبان ديگر ))
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥  

سه روز پس از آنکه به دنیا آمدم، هنگامی که در گهواره اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه گرداگردم نگاه می کردم، مادرم به دایه رو کرد و گفت: حال بچه ام چگونه است؟
دایه در پاسخ گفت: خوب است بانو، من سه بار شیرش داده ام، تا کنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام.
من به خشم آمدم و فریاد زدم: دروغ است مادر، بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و من سخت بیچاره ام.
مادر نفهمید و دایه نیز. زیرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده بودم.
در بیست و یکمین روز زندگی ام، هنگامی که مرا نامگذاری میکردند کشیش به مادرم گفت: ای بانو، خوشا به حالت که بچه ات مسیحی به دنیا آمد.
من در شگفت شدم و به کشیش گفتم: پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد چون تو مسیحی به دنیا نیامدی.
اما کشیش هم زبان مرا نفهمید.
پس از هفت ماه یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفت: پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد.
ولی من فریاد زدم: این پیشگویی دروغ است. چون که من موسیقی دان میشوم و نه جز این.
اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند و من بسیار در شگفت شدم.

حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند (خدایشان رحمت کند) ولی آن فالگیر هنوز زنده است. دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم، هنگامی که با هم سخن میگفتیم گفت: من همیشه میدانستم که تو موسیقی دان میشوی. حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیشبینی کردم.

من سخنش را باور کردم، زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام.


کلمات کلیدی:
(( تنهايی ))
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥  

يه روز بهم گفت: « مي‌خوام باهات دوست باشم، آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام »

بهش لبخند زدم و گفتم: « آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام »

يه روز ديگه بهم گفت: « مي‌خوام تا ابد باهات بمونم، آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام »

بهش لبخند زدم و گفتم: « آره مي‌دونم. فكر خوبيه، من هم خيلي تنهام »

يه روز ديگه گفت: « مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام »

بهش لبخند زدم و گفتم: « آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام »

يه روز تو نامه ا‌ش نوشت: « من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام »

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: « آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام »

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: « من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام »

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: « آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام »

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...


کلمات کلیدی:
(( ره توشه ))
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤  
" عاشق " می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سالها راجمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سالها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت.

اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز " عاشق " فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود. چمدانت زیادی سنگین است.

بااین همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی.

" عاشق " گفت: خدایا عشق سفری دور و دراز است، من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرن ها زیرا هر قدر که عاشقی کنم بازهم کم است.

خدا گفت: اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه هاست نه درنگ قرن ها و سالها. بلند شو برو و هیچ چیز با خودت نبر جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.

" عاشق " گفت: چیزی با خود نمی برم، باشد، نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را، اما خدایا هر عاشقی به کسی محتاج است، به کسی که همراهی اش کند، به کسی که پا به پایش بیاید، به کسی که اسمش " معشوق " است.

خدا گفت: نه، نه کسی و نه چیزی. " هیچ چیز " توشه توست و " هیچ کس " معشوق تو، در سفری که نامش " عشق " است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین " عاشق " را از او گرفت و راهی اش کرد.

" عاشق " راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

" عاشق " راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت جز خدا که همیشه با او بود...


کلمات کلیدی:
(( قصه آدم و حوا ))
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤  

خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت، یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد.
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا.
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش.
آدم دوباره آدم شد، ولی امان از دست این آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد.
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل.
باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد.
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش.
ولی مگه این آدم, آدم می شد.
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی، با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد.
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون.
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه دیگه، خدا گفت: این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چشم به آسمون، رو زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه بسه.
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل، چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده.
چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده.
دست کشید به رو سینشو، وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید، یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هی آدم گریه کرد، هی آسمون گریه کرد.
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت.
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مرواريد می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت.
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت، یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد.
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته، دلشو دید که اون زیر طفلکی مثل دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند.
آخ، اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.

خدا از اون بالا همه چی رو نگاه می کرد، دلش واسه آدم سوخت.
استخوان رو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.
یهو همون تیکه استخوان روی هوا رقصید و رقصید، چرخید و چرخید.
آسمون رعد زد و برق زد، دریا پر شد از موج و توفان و درختهای جنگل شروع کردن به رقصیدن.
همون تیکه استخوان یواش یواش شکل گرفت و شد... و یه فرشته شد.
با چشمهای سیاه مثل شب آسمون، با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل.
اومد جلو و دست کشید روی چشمهای بسته آدم، آدم که چشمهاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید، هی چشمهاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد.
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه، با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد.
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.
دستش رو برد و گذاشت روی دلش، همونجا که استخوانش رو کنده بود.
خواست دلش رو دربیاره و بده به فرشته ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد.
باید دوسه تا دیگه از استخوانها رو رو هم میکند.
تا دستش رو برد زیر استخوان قفس سینش، فرشته خرامون خرامون اومدجلو.
دستهاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد. قلبش رو چسبوند به قلب آدم.
خدا ازون بالا فقط نگاه می کرد با یه لبخند رو لبش.
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته.
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشمهای آدم نگاه کرد، آدم با چشمهاش می خندید.
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشمهاشو بست.
آدم یواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خداوند پرده آسمون رو کشید...


کلمات کلیدی:
(( راز زندگی ))
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳  

در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آن را در زیر زمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا. ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن تنها باید به قلب و درون خویش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.


کلمات کلیدی:
(( جواز بهشت ))
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢  

روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است.

دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام داده ايد بگوئيد تا من به شما امتياز دهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم.

فرشته گفت: اين هم يك امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي كه گريه مي كرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد.


کلمات کلیدی:
(( مشخصه ))
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢  

هوای خنکی بود، باد مي اومد، باد خنکی لذت بخشی داشت، زن روی سنگی نشسته بود و منتظر بود. احساس می کرد چيزی تو گلوش گير کرده. بغضش گرفته بود. چونه اش رو بالا گرفته بود تا باد به گلوش بخوره، اين باعث می شد کمی راحتتر بشه. سرش رو که پايين آورد مرد رو ديد که با لبخندی به اون نزديک مي شد. لبخندی زد و از روی سنگ بلند شد. مرد به اون نزديک شد و گلوی سفيدش رو بوسيد. زن دوباره لبخندی زد و روی سنگ نشست، دستش رو به حالتی بلند کرد که انگار اون رو روی شونه کسی گذاشته. با نگاه از مرد خواست که کنارش بشينه. مرد در حال نشستن از زير بال چپش يه چيز براق در آورد، اونرو تو دستش پنهان کرد. زن نگاهی به مرد کرد اما اعتنايی به حرکت مرد نکرد، مرد در حالی که اون چيز براق رو با دو انگشت خودش گرفته بود اون رو جلوی چشمان زن گرفت. زن چند لحظه ای به گردنبند نگاه کرد و با ناراحتی روش رو برگردوند.

مرد متعجب پرسيد:
ازش خوشت نيومد. کلی زحمت کشيدم تا اونها رو از سنگ بهشتی تراشيدم. زن نگاهی به مرد کرد، اون موقع بغض داشت گلوش رو می شکافت، انگار يه چيزی مي خواست از گلوش بيرون بزنه، مثل يه بچه به موقع به دنيا اومدن که اجازه نميگيره بياد يا نه.
قطره های اشک از چشمان زن جاری شد و ميان گريه اش گفت:
ما ديگه نمی تونيم عاشق هم باشيم. بايد هم ديگه رو خيلی معمولی ببينيم. ديگه نمی تونيم به هم فکر کنيم.
مرد با تعجب پرسيد: چرا؟
زن دلش می خواست مرد رو بغل کنه اما نمی تونست، چون فرمان صادر شده بود و اون تعجب می کرد که فرمان هنوز به گوش مرد نرسيده.
زن گفت: خدا دستور داده که ديگه هيچ فرشته ای اجازه عاشق شدن نداره.
مرد بهت زده به زن نگاه کرد.
- خدا می خواد عشق رو به موجود ديگه ای بده.
خدا اين نعمت رو به چه موجودی می خواد بده؟
- به انسان!
مرد روش رو برگردوند. از عصبانيت صورتش کبود شده بود، از جاش بلند شد:
چرا می خواد همچين کاری بکنه؟
- چون می خواد انسان يه مشخصه خاص داشته باشه، انسان قراره اشرف مخلوقات بشه.
مرد با عصبانيت گفت: انسان يه مشخصه خاص داره و اون هم اينه که از گل درست شده، کثيفترين ماده ای که تا بحال خدا ازش تو خلق يه موجود استفاده کرده.
زن گفت: شيطان امروز از بهشت اخراج شد.
مرد با حرکت تندی به سمت زن برگشت، چشمانش دو برابر شده بودند.
- شيطان از فرمان خدا سر پيچی کرد، اون حاضر نشد عشقش رو بده.
مرد گفت: خدا می خواد عشق رو از فرشته ها که از آتش درست شدن بگيره، اونوقت اون رو بده به انسان که از گل درست شده حتی با اينکه می دونه يه روزی انسان به خاطر اين نعمت ديگه پرستش اون رو فراموش خواهند کرد. خدا چطور تونست همچين کاری بکنه؟
زن گفت: فرمان فرمانه و بايد از اين به بعد اون رو اجرا کنيم، اين آخرين باره که ما همديگه رو می بينيم.
مرد پرسيد: چرا آخرين بار، خدا که ديدن همديگه رو ممنوع نکرده؟
زن گفت: من نمی خوام عشقم رو بدم، خدا من رو هم از بهشت اخراج می کنه. شايد تا چند وقت ديگه ديدن رو هم ممنوع کنه.
زن به طرف مرد رفت، اون رو برای آخرين بار بغل کرد. جوری که هيچ انسانی انسان ديگه ای رو بغل نکرد. هيچ وقت و هيچ وقت.


کلمات کلیدی:
(( پيش داوری ))
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱  

مردی در يک مرسدس بنز لوکس رانندگی می کند، ناگهان لاستيکش می ترکد. می خواهد لاستيک را عوض کند٬ اما متوجه ميشود که جک ندارد.

به دنبال کمک می رود. فکر می کند: خوب به نزديک ترين خانه می روم و يکی را قرض می گيرم، و بعد با خودش می گويد: شايد صاحبخانه وقتی ماشين مرا ديد به خاطر جک اش از من پول بگيرد. با چنين ماشينی وقتی کمک بخواهم، احتمالا ۱۰دلار از من می گيرد. نه شايد هم ۵۰ دلار، چون می داند که من واقعا به جک نياز دارم.

شايد حتی از موقعيت من سوء استفاده کند و ۱۰۰دلار بگيرد.

و هر چه جلوتر می رود قيمت بالاتر می رود. وقتی به نزديک ترين خانه می رسد و صاحبخانه در را باز می کند، مرد فرياد می زند:

تو دزدی! يک جک که اينقدر قيمت ندارد، مال خودت ...


کلمات کلیدی:
(( بودن خدا ))
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱  

با خودم فكر كردم تحقق روياهايم غير ممكن است. اما خدا گفت:

" هر چيزي ممكن است "

گم شده بودم، گيج بودم. فكر كردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم كرد. اما خدا گفت:

" من هدايتت خواهم كرد "

خود را باختم. فكر كردم نمي توانم از عهده اش بر آيم. اما خدا گفت:

" تو از عهده هر كاري بر مي آيی "

غمگين بودم. احساس كردم زير كوهي از نااميدي گير افتاده ام. اما خدا گفت:

" غمهايت را روي شانه من بريز "

فكر كردم نمي توانم. من آنقدر با هوش نيستم. اما خدا گفت:

" من به تو خرد لازم را مي دهم "

بار گناهانم زجرم مي داد. براي كارهاي بدي كه كرده بودم از خودم عصباني بودم. اما خدا گفت:

" من تو را مي بخشم "

از خودم بدم مي آمد. فكر كردم هيچ كس مرا دوست ندارد. اما خدا گفت:

" من به تو عشق مي ورزم "

گريه مي كردم زيرا تنها بودم. اما خدا گفت:

" من هميشه با تو هستم "


کلمات کلیدی: