(( دوزخی اشتباهی ))
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩  

يكي بود يكي نبود، مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد، هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده، از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد، در چشم هايشان نگاه مي كند، به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند، هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!!

(( با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند... ))


کلمات کلیدی:
(( هديه واقعی عشق ))
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦  

 مادر، برای دیدن نوزادش بی تابی می کرد. او از پرستار می خواست که فرزندش را به او بدهد.

پرستار کمی نگران و مضطرب به نظر می رسید. وقتی نوزاد را آورد و به دست مادر داد، خودش از پنجره به بیرون خیره شد. وقتی مادر پارچه را از روی صورت بچه برداشت، برای لحظه ای شوکه شد. نمی توانست باور کند. نوزاد او گوش نداشت!

پزشکان تشخیص دادند که نوزاد از لحاظ شنوایی هیچ نقصی ندارد و مشکل او فقط به ظاهر قضیه مربوط می شود. البته، این مشکل کوچکی نبود. کودک داشت بزرگ میشد، از بیرون رفتن و بازی با همسالان خودش گریزان بود. چون آنها او را مسخره می کردند و به او می خندیدند. کودک خیلی زود فهمیده بود که در آن جامعه، زندگی سختی پیش رو دارد. مادرهمیشه نگران فرزند بود، اماهیچ وقت این را بروز نمی داد و همواره او را تشویق می کرد که با بچه های دیگر بازی کند و از آنها دوری نکند.حالا دیگر او بزرگتر شده بود و در میان همکلاسیهایش از لحاظ درسی و استعداد ازهمه بهتر بود. پدر و مادرش با پزشکان مختلف مشورت می کردند تا بلکه راهی برای حل این مشکل بیابند. پزشکان معتقد بودند می توان گوشهای فرد دیگری را به او پیوند زد البته به شرطی که کسی پیدا بشود که گوشهای خود را به او ببخشد. زمان به سرعت می گذشت و حالا پسر به سن نوجوانی رسیده بود و این مشکل بیش از هر زمان دیگری او را آزار می داد. بالاخره یک نفر پیدا شد که گوشهایش را به پسرک بخشید. عمل با موفقیت انجام شد و پسر زندگی دوباره یافت.

انگار که دوباره متولد شده است. حالا دیگر او سرشار از اعتماد به نفس و شوق پیشرفت بود و با استعدادی که داشت به سرعت پله های موفقیت و ترقی را پشت سر گذاشت.

سالها گذشت. روزی از پدرش پرسید: پدر، چه کسی بود که گوشهایش را به من هدیه کرد. می خواهم بدانم چه کسی این زندگی دوباره را به من بخشید. شاید بتوانم به گونه ای محبت اورا جبران کنم.

پدرش گفت: این یک راز است و من نمی توانم آن را به تو بگویم، فکر نمی کنم بتوانی آن را جبران کنی.

پدر، این راز را پنهان نگه داشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه سر انجام آن روز شوم فرارسید، سخترین روز زندگی پسر...!

مادرفوت کرده بود و پسر کنار جنازه او ایستاده بود. روی جنازه پارچه ای کشیده بودند. هنگامی که پسر خواست برای آخرین بار صورت مادرش را ببیند، یکباره آن راز برایش آشکار شد. مادرش گوش نداشت!

در این هنگام پدر برای اینکه به فرزندش دلداری بدهد به او گفت:

مادرت همیشه از این بابت خوشحال بود که گوشهایش را به تو داده است، چون پس ازآن مجبور بود موهایش را بلندتر کند و او با موهای بلند خیلی زیباتر شده بود.

به یاد داشته باشیم:

زیبایی واقعی نه در صورت ظاهری بلکه در قلب آدمی جای دارد.

عاشق واقعی، هیچگاه فداکاری خود را به رخ معشوق نمی کشد، بلکه تنها دلخوشی او، شادمانی و رضایت معشوق است.


کلمات کلیدی:
(( آموخته ام که ... ))
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦  

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم


کلمات کلیدی:
(( سقا و دو کوزه ))
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢  

يک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت. در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت. بنابراين در حالي که کوزه سالم، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد.
براي مدت دو سال، اين کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي کرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.
بعد از دو سال روزي در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم.
سقا پرسيد: چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي؟
کوزه گفت: در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد، انجام دهم چون شکافي که در من وجود داشت، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترکهاي من، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.
سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت: ز تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.
در حين بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع، او را کمي شاد کرد اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است. براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد.
سقا گفت: من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم. من در کناره راه، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم، تو به آنها آب داده اي. براي مدت دو سال، من با اين گل ها، خانه اربابم را تزئين کرده ام. بي وجود تو، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.


کلمات کلیدی:
(( کشيش ))
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢  

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :

« كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعد ها دنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »


کلمات کلیدی:
(( شيخ صنعان و دختر ترسا ))
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢  

شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...

***

آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...

***

شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...

مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...

فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!

***

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.

پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !

مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.

***

خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!

***

پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...

پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.

***

در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.

***

روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...

شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.

شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...


کلمات کلیدی:
(( پاسخ ))
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۳  

دختری از پسری پرسيد: آيا منو قشنگ می دونی‌؟

پسر جواب داد: نه!

پرسيد: آيا دلت می خواد تا ابد با من بمونی‌؟

گفت: ‌نه!

سپس پرسيد:‌ اگر ترکت کنم گريه می کنی؟

و بار ديگر تکرار کرد:‌ نه!

دختر خيلی ناراحت شد، وقتی برای آخرين لحظه با چشمانی که پر از اشک بود

به پسر نگاه کرد ...

پسر دست هايش را گرفت و گفت:‌ تو قشنگ نيستی بلکه زيبايی...

من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم...

و اگر تو روزی مرا ترک کنی، گريه نمی کنم، می ميرم...


کلمات کلیدی:
(( کيک بهشتی مادربزرگ ))
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩  

 پسر کوچکی برای مادربزرگش توضيح می دهد که چگونه همه چيزها ايراد

دارند: مدرسه، خانواده، دوستان و ...

در اين هنگام که مادربزرگ مشغول پختن کيک است از پسر کوچولو می پرسد که آيا کيک دوست دارد و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.

- روغن چطور؟

- نه

- و حالا دو تا تخم مرغ

- نه! مادربزگ

- آرد چی؟ از آرد خوشت می آيد؟ جوش شيرين چطور؟

- نه! مادربزرگ، حالم از آنها به هم می خورد

- بله، همه اين چيزها به تنهايی بد به نظر می رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، يک کيک خوشمزه درست می شود.

خداوند هم به همين ترتيب عمل می کند. خيلی از اوقات تعجب می کنيم که چرا خدا بايد بگذارد ما چنين دوران سختی را بگذرانيم. اما او می داند که وقتی همه اين سختی ها  را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است! ما تنها بايد به او اعتماد کنيم، در نهايت همه اين پيشامدها با هم به يک نتيجه فوق العاده می رسند!


کلمات کلیدی:
(( فقر ))
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧  

طبق معمول روزی غرق تفکر، در فکر خانواده، کار و آينده فرزندم، دختر کوچکی را در هنگام قدم زدن ديدم که در گوشه خيابان برای گرفتن پولی و يا خرده نانی و يا هر چيز ديگری گدائی می کرد، دختری با لباسی پاره، بسيار کثيف و زننده، و بدون توجه ديگری به او از کنارش گذشتم.

بعد از برگشتن به خانه زيبا و مجللم و ديدن آسايش و شادی خانواده ام و ميز آماده برای شام، فکرم دوباره به سمت دخترک بازگشت، فکر آن دخترک فقير مرا به قدری از خدا عصبانی کرده بود که برگشتم و از خدا پرسيدم: « چگونه می توانی اجازه دهی اين بی عدالتی هر روز ادامه پيدا کند؟ چرا کاری برای کمک به اين دختر نمی کنی؟ »

سپس صدای خدا را از درونم شنيدم که فرمود:

« آن کار را کردم ، تو را آفريدم! »


کلمات کلیدی:
(( مرمر ))
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦  

توي يه موزه معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بود که مردم از راه هاي دور و نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن. و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه.

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود، با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت: " اين منصفانه نيست! چرا همه پا روي من مي ذارن تا تو رو تحسين کنن؟! مگه يادت نيست؟! ما هر دومون توي يه معدن بوديم، مگه نه؟ اين عادلانه نيست! من خيلي شاکيم! "مجسمه لبخندي زد و آروم گفت: " يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه، چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟ "

سنگ پاسخ داد: " آره، آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند، آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده. آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم. "

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که: " ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه. به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم. به طور حتم در پي اين رنج، گنجي هست. پس بهش گفتم هرچي ميخواي ضربه بزن، بتراش و صيقل بده!  و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم. و هر چي بيشتر مي شدن، بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم! پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن. "

*** 

رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو، و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم. پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم: " خوش اومدی " و از خودمون بپرسيم: " اين بار اون لطيف بزرگ، چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟ "


کلمات کلیدی:
(( شمع و پروانه ))
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦  

توی دهکده عاشقها، یه پروانه ای بود که روزگارش رو مثل بقیه  پروانه ها سپری میکرد! و هیچ گلایه ای از روزگار نداشت.

تا اینکه یه روز پروانه یه شمع روشنی رو میبینه و با اشتیاق به سوی نور میره، نور شمع یه حس خاصی به پروانه میده، یه حسی که قلب پروانه رو از جا میکنه!

زمان به سرعت باد میگذشت و پروانه روز به روز بیشتر مشتاق دیدار شمع میشد.

روزها و شبها پروانه به انتظار طلوع شمع لحظه شماری میکرد، آرام و قرار نداشت تا اینکه پروانه حس کرد یه جورایی عاشق شمع شده و همه وجودش متعلق به شمعه!

آتش عشق پروانه نسبت به شمع اونقدر زیاد شد که شمع از اون روشنایی میگرفت!

ایندفعه دیگه شمع هم عاشق پروانه شده بود!

دوتا عاشق بی قرار...

اما روزگار با هر دو عاشق خوب تا نکرد، عمر شمع کوتاه بود و صبر پروانه کم!

شمع از گرمای آتش عشق پروانه ذره ذره آب شد و پروانه هم از غم عشق شمع سوخت...


کلمات کلیدی:
(( عشق در باد ))
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٤  

باد میوزید، جهان آرام بود

جهان آرام بود، باد میوزید

زن سبد در دست، گاری را با تمام وجودش میکشید

بدون افسار، بدون اسب...!

آنطرفتر، کودک، پشت گاری، مملو از درد، سرد...

باد میوزید، جهان آرام بود

کسی گفت: چه میخواهی؟

زن گفت: کودکم را بدون درد، گرم...

صدا گفت: چه میدهی؟

زن گفت: تمام هستیم را، هرآنچه که بخواهی!

کسی گفت: قلبت را به دست باد بسپار، کودکت از درد رهایی میابد

زن سکوت کرد

باد میوزید، جهان آرام بود، کودک بی خیال!

اشکی بر خاک خوابید، آهی در دل زنده شد

خونی بر گاری رقصید!

و لحظه ای بعد باد میوزید، جهان آرام...

کودک میدوید، بدون درد، بدون آه، بدون عشق

بدون عشق؟!

کسی پرسید: مادر کجاست؟

کودک گفت: نمیدانم! شاید فکر کرد که من بهبود نخواهم یافت.

گذاشت و رفت، چشم که گشودم ندیدمش.

صدا گفت: حال کجا میروی؟

کودک گفت: میروم تا کسی را یابم که دوستم داشته باشد و تنهایم

مگذارد، هیچگاه!

کودک رفت، صدا بیرحمانه خندید، باد میوزید، جهان آرام بود

کودک میرفت و او تنها کودکی بود که هرکجا میرفت باد را با خود میبرد.

و هیچگاه کسی نفهمید که چرا؟!

تنها تو، تنها من.

داستان زنی که قلبش را بدست باد سپرد، برای که؟ دوتا چشم سیاه!

کودکی که هیچگاه ندانست روح مادر بدون قلب همیشه و عاشقانه دوستش خواهد داشت تا زمانی که باد باقیست و میوزد...

باد میوزد، جهان آرام است، کودکم کو!


کلمات کلیدی:
(( عمو نوروز و ننه سرما ))
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳  

ننه سرما بخاري را خاموش كرد، جارو دستش گرفت و همه جا را خوب جارو زد.

تق تق تق...

ننه سرما خنديد و گفت: « عمو نوروز! تويی؟ »

ننه سرما در را باز كرد. پشت در اسفند ايستاده بود، با يك دسته گل بيدمشك و يك كاسه سمنو و يك بشقاب سبزه.

ننه سرما گفت: « بيا تو دخترم، بيا كمكم كن تا همه جا را زيبا و تميز كنم. مي خواهم وقتي عمو نوروز مي آيد، همه جا تميز باشد. »

اسفند شاخه هاي بيدمشك را گذاشت داخل يك گلدان و كاسه سمنو و بشقاب سبزه را هم گذاشت كنارش. بعد به ننه سرما كه داشت گردگيري مي كرد، گفت: « ننه سرما جان! مي داني اگر عمو نوروز را ببيني، دنيا به آخر مي رسد؟! »

ننه سرما گفت: « نمي رسد. تازه برسد. اگر من عمو نوروز را نبينم، عصباني مي شوم و بعد هم سيزده روز عيد را، برف مي فرستم به زمين »

اسفند خنديد و تاج بلوري اش را روي موهاي سفيدش مرتب كرد و رفت تا به ننه سرما كمك كند.

تق تق تق...

ننه سرما دستمال را انداخت و گفت: « عمو نوروز! تويي؟ خوش آمدي... »

اما وقتي كه در را باز كرد، بهمن را ديد. بهمن يك كتاب قرآن و يك تنگ ماهي داد دست ننه سرما و گفت: « ننه سرما! بعد از اين همه سال، باز هم منتظر عمو نوروزي؟ اگر عمو نوروز را ببيني، دنيا به آخر مي رسد! »

ننه سرما تنگ ماهي و قرآن را گذاشت كنار هديه هاي اسفند و آينه را برداشت تا با دستمال تميزش كند. بعد هم گفت: « اگر من عمو نوروز را نبينم، عصباني مي شوم و سيزده روز عيد را برف مي فرستم به زمين »

بهمن هيچ حرفي نگفت و نشست كنار اسفند. ننه سرما هم موهايش را توي آينه نگاه كرد و آينه را گذاشت كنار گلدان بيدمشك ها و رفت سراغ بقيه كارهايش.

تق تق تق...

ننه سرما صورتش گل انداخت و گفت: « سلام عمو نوروز! خوش آمدي، صفا آوردي... »

ننه سرما تا در خانه اش را باز كرد، نور، چشمش را زد. ارديبهشت با دوازده تا شمع روشن پشت در ايستاده بود و لبخند مي زد. ننه سرما گفت: « ا ... تويي! عمو نوروز را توي راه نديدي؟ » ارديبهشت خنديد و دوازده تا شمع را گذاشت كنار هديه هاي اسفند و بهمن و گفت: « ننه سرما جان! اگر عمونوروز را ببيني، دنيا به آخر مي رسد! »

ننه سرما گفت: « اگر من عمو نوروز را نبينم، عصباني مي شوم و سيزده روز عيد را برف مي فرستم به زمين »

 بعد هم به خودش نگاه كرد و زد روي دستش و گفت: « واي واي! هنوز لباس نپوشيدم... »

ارديبهشت و اسفند و بهمن به همديگر نگاه كردند و خنديدند و يك انگشت سمنو خوردند.

تق تق تق...

ننه سرما با هول و هراس دامن لباسش را مرتب كرد و دويد و گفت: « عمو نوروز است. خودم در را باز مي كنم. سلام عمو نوروز! خوش آمدي. چه عجب... »

اما پشت در خرداد و مرداد ايستاده بودند. دست خرداد يك كوزه سبزه پر از آب بود و دست مرداد هم يك ظرف سيب و سير و سماق و سنجد. ننه سرما وقتي آنها را ديد، لب ورچيد و كنار رفت و گفت: « بفرماييد، خوش آمديد... »

مهمان ها ظرف ها را از خرداد و مرداد گرفتند و گفتند: « ناراحت نشويد، ننه سرما منتظر عمونوروز است »

مرداد گفت: « ننه سرما! مگر نمي داني كه نبايد عمو نوروز را ببيني؟ »

ننه سرما شانه هايش را بالا انداخت و رفت گوشه اي نشست.

خرداد گفت: « اگر عمو نوروز را ببيني، دنيا به آخر مي رسد! »

ننه سرما گفت: « خب، برسد... اگر من عمو نوروز را نبينم، عصباني مي شوم بعد سيزده روز عيد را برف مي فرستم »

هنوز ننه سرما حرفش را تمام نكرده بود كه...

تق تق تق ...

ننه سرما هول شد. دستي به موهايش كشيد و روسري اش را مرتب كرد. يك قلپ آب خورد و گفت: « سلام عمو نوروز! خوش آمدي، صفا آوردي. چه عجب از اين طرف ها... »

اما پشت در شهريور بود با يك ظرف پر از سكه. ننه سرما رفت كنار، شهريور نگاهي به ننه سرما و مهمان ها كرد و گفت: « ننه سرما! حيف نيست هفت تا فرشته مهمانت شده اند اما تو اخم هايت را كرده اي تو هم! نكند امسال نتوانستي خوب برف بازي كني؟ »

مهمان ها گفتند: « سربه سرش نگذار. فكر كرد عمو نوروز پشت در ايستاده... »

شهريور گفت: « عمو نوروز كه توي راه است. فكر كنم همين نزديكي هاست. » شهريور سكه ها را گذاشت كنار بقيه هديه ها و نشست يك انگشت سمنو خورد. ننه سرما وقتي شنيد عمونوروز نزديك خانه اش است، سر از پا نشناخت. دويد اين طرف را تميز كرد، آن طرف را تميز كرد، شيريني تازه گذاشت كنار هديه ها، آن قدر مشغول كار شد كه نفهميد مهمان هايش كي خداحافظي كردند و رفتند. آخر سر هم دست و صورتش را شست و روسري قشنگي سرش كرد. عطر و گلاب زد. خودش را توي آينه نگاه كرد. چايي دم كرد و منتظر عمو نوروز نشست. ننه سرما آن قدر خسته شده بود كه كم كم پلك هايش افتاد رو هم و بعد هم خروپفش رفت هوا...

تق تق تق...

عمو نوروز از پشت در گفت: « سلام ننه سرما جان! اجازه هست؟ »

ننه سرما توي خواب گفت: « سلام! قدمت روي چشم! بفرماييد. صد سال به اين سال ها... »

عمو نوروز در را باز كرد. ديد كه ننه سرما خواب خواب است. دلش نيامد او را بيدار كند. استكان ها را برداشت و براي خودش و ننه سرما چاي ريخت. دو تا تخم مرغ رنگي و يك شاخه گل سنبل هم گذاشت كنار هديه ها، بعد هم چاي اش را با نقل و نبات خورد و رفت.

ننه سرما وقتي بيدار شد و شاخه گل سنبل، تخم مرغ هاي رنگي و استكان چاي را ديد، فهميد كه باز هم نتوانسته عمو نوروز را ببيند. براي همين، زد زير گريه و گفت: « عمو نوروز! چرا بيدارم نكردي؟ »

ننه سرما كه عصباني شده بود، سيزده روز عيد را سرد كرد. اما هر چه قدر برف مي فرستاد، تا به زمين برسند، آب مي شدند، چون زمين گرم شده بود. ننه سرما گفت: « باشد من مي روم اما سال ديگر حتماً عمو نوروز را مي بينم... »

(( سال نو مبارک ))


کلمات کلیدی: