خبری در آن شهر پیچیده بود, دختر به شرط گشوده شدن صندوقچه ای همسر خود را انتخاب می کند. دختر, زیبا , خردمند و شهره به خوبی و مهربانی , تن به ازدواج نمی سپرد مگر به کسی که بتواند در صندوقچه او را بگشاید.
مردانی می آمدند و می رفتند . مردی زر بار و زورمند که دختر را جواهری می انگاشت در خانه خود , هر آنچه قدرت داشت به کار برد و نتوانست. صندوقچه را نگشود و باز پس آورد.
مردی به سحر و جادو قدم پیش نهاد , او دختر را ساحره ای افسون کار می پنداشت. به رمز و اصطرلاب کوشید و نشد , صندوقچه را در بسته باز آورد .
مرد دیگری آمد که عشق را می شناخت و دختر را می خواست برای همراهی سفر زندگی . در صندوقچه بسیار دقت کرد , سوراخی کوچک در لا به لای نقش و نگارش یافت . نزد استادی برد که چاره اندیشد.
گفته شد باید از آن سوراخ طرح کلیدی ریخته شود , او رفت و کرد و بعد کلیدی از آهن ساخته شود , آموخت و ساخت .کلید را در قفل کوچک چرخاند و گشودش , اول پنداشت خالی است ولی بعد در گوشه اش دانه ی کوچکی دید . دانه را در دستمال ابریشمین نهاد و صندوق گشوده را باز پس آورد و بی گفتگویی دانه را همراه برد و رفت .
دختر منتظر ماند , دانسته بود که گشودن آن قفل مگر به نیروی خرد , عشق و ایستایی ممکن نبود و همین . شیفته وار چشم به راهش نهاده بود . از مرد خبری نبود , مرد دانه را به همراه داشت . شاید جادویی ترین دانه ای دنیا را .
پس کار کرد , شب و روز , خانه ای فراهم آورد و باغچه ای دانه را در باغچه کاشت .
مراقبت و مواظبت کار هر روزش بود . بوته ای سر بر آورد و ساقه و برگ ها ظاهر شدند و بعد هم غنچه ای که عجله ای به باز شدن نداشت. گلبرگها در پناه کاسبرگ های سفت و سبز آرمیده بودند .
مرد شب و روز منتظر بود , شبی که فکر می کرد فردا صبح وقت شکفتن غنچه است , به سراغ دختر رفت , شیفته ی دختر و بی قرار غنچه .
صبح دم , با اولین شعاع خورشید با او به باغچه رفت تا طلوع خورشید و شکفتن گل خود ببیند .
چقدر منتظر این لحظه بود , لحظه ای که آن گل جادویی به تمامی بشکند و او را ز آن دریابد .
گل در شروع صبح شکفت , زیبا بود . مرد حیرت کرد , از آن گل بسیار دیده بود : در خانه ای که کودکی اش در آن گذشت . خانه همسایه ها و کوچه های آن شهر , آن گل فراوان می رویید . دقت کرد تا علامتی غیر عادی و سحر آمیز بیابد و نیافت .
لب به پرسش گشود : چرا ؟ این همه زحمت برای گلی که همه جا فراوان است ؟!
زن لب به سخن گشود : این گل نایاب است چون از دانه ای روییده و چه کسی می گوید دانه ای معمولی است ؟ رمز حیات با خود دارد و به همت عشق , گذر زمان , پناه خاک , جریان آب و بارش نور رمز گشایی می شود .
اگر این گل را معمولی و سپس بی ارزش بتوان پنداشت پس زمینی که منم و دانه ای که شاید در من است را چگونه در می یابی ؟
زمین چگونه برویاند وقتی باغبان پاس او و دانه را ندارد ؟
مرد به حافظه ی تاریخی خود برگشت . تاریکی زمین کم کم به روشنی گرایید . به زمانهای بسیار کهن , زن را دیدکه قادر به کشف دانه و رمز روییدن شد .
زنی که زندگی سخت و نا امن شکارگری را به سکنا و امنیت کشاورزی بدل کرده بود .
زنی که می ماند و یک ذره ی کوچک را بدل به نسل آینده می کرد و یک دانه می کاشت و خوشه بر می چید و خوشه را خوراک زندگی می کرد .
نسیمی که می وزید موهای زن را به اطراف م یپراکند . سد غرق در نور خورشید بود و پا چون ساقه ای استوار بر خاک .
چون زمین پر شکوه و بار آور به نظر می رسید , مرد دستش را گرفت و به درون خانه برد .
اولین صبح زندگی شروع شده بود.