(( شب يلدا ))
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠  

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد!!!


کلمات کلیدی:
(( شک و قضاوت ))
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

در فولکلور آلمان قصه ای هست که می گوید:

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید صندوق گرانبهایش که در آن اشیای قیمتی را نگهداری می کرد، ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد. برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد. مثل یک دزد راه می رود. مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند...

آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد صندوقش را پیدا کرد. همسرش آن را جابه جا کرده بود!

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می می رود، حرف می زند و رفتار می کند.


کلمات کلیدی:
(( نانی از جنس طلا ))
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

سپاهیان اسکندر کبیر خود را برای فتح شهری در آفریقا آماده می کردند اما

 دروازه های شهر بدون مقاومت گشوده شدند.

تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل میدادند چرا که مردان در جنگ در برابر فاتحان کشته شده بودند.

در جشن پیروزی اسکندر خواست تا برایش نان بیاورند. یکی از زن ها یک سینی زرین پوشیده از جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد.

اسکندر فریاد کشید: من که نمی توانم طلا بخورم، من نان خواستم!!!

زن پاسخ داد: اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید؟

اسکندر به فتوحات خود ادامه داد اما پیش از ترک کردن آن شهر دستور داد روی تخته سنگی حک کنند:

من، اسکندر کبیر، تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم.


کلمات کلیدی:
(( پيمانه ))
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

یک افسانه صحرایی، از مردی می گوید که می خواست به واحه دیگری مهاجرت کند و شروع کرد به بار کردن شترش...

فرش هایش، لوازم پخت و پز، صندوق های لباسش را بار کرد.

حیوان همه را پذیرفت...

وقتی می خواستند به راه بیفتند مرد پر آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.

پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت...

اما با این کار جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد.

حتما مرد فکر کرده است: شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می کنیم و متوجه نیستیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی از درد و رنج را لبریز کرده ...


کلمات کلیدی: